| عزاداری در عرفان مولوی | |
|
باقر پور کاشانی:
عزاداری در عرفان مولوی
اهل شهر حلب از قدیم شیعه و دارای علما، محدثین بزرگ، قضات و فقها بوده و به فراست مشهور و در برگزاری مراسم تشیّع آزاد بودند. صاحب مثنوی هم در قونیه ـ که نزدیک حلب است ـ اقامت داشته و هم چند سالی در حلب بوده است. مولوی کم و بیش مراسم عزاداری عاشورا را دیده بود و چون این مسأله برایش سخت میآمد، عزاداری اهل حلب را در مثنوی مطرح کرد و از آن به عنوان غفلت یاد نمود. در مثنوی دربارهی صلاح الدین زرکوب چنین آمده است: |
نوشته شده توسط ضد صوفی در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 6:13 موضوع | لینک ثابت
کجای این عرفان است که به جای اعتقاد به توحید ی که رسول خدا و اهل بیت سلام الله علیهم معرفی کرده اند با اعتقاد وحدت وجود همه ی هستی و کاینات را خیال محض وعدم و نیستی بدانیم . و یا خیلی هم تحویلشان که بگیریم آن ها را سایه ها و جلوات و تطورات خداوند بدانیم، هر چه را که می بینیم و درک می کنیم در واقع پندارها و وهمیات ما باشد.
مگر خداوند العیاذ بالله عاجز بود که حقایقی را خلق کند . مگر چه اشکالی دارد که همه هستی را حقایق و واقعیات بدانیم و خداوند را هم حقیقتی که ب بقیه ی حقایقی که خلق کرده است مغایر و جدا باشد.
مگر توحید به این است که بین خدا وخلق در ذهن و وهمیات خود درگیری و دعوا (برسر ووجود) درست کنیم و بعد برای این که عارف بشویم قیافه حق به جانب بگیریم و (حق وجود) را دربست به جناب حق بدهیم و هیچ سهمی از وجود را برای دیگر موجودات ندانیم و خداوند ساختگي مان را آن قدر خسیس بدانیم که هیچ سهمی برای دیگران نمی گذارد تا آنها هم موجود باشند؟؟؟!!!!
حال ما آمدیم و قبول کردیم که هر چه را که می بینیم همه خیال است و وهم است نیست است و نابود ، !!! سخنان خود شما عرفا!!!!!! چه می شود آنها هم همه خیالات و بخارات معده است ؟ اگر بگوید نه ، که با اصل اولیه خود که همه چیز را خیال و نیست می داند و دیگران را به این عقیده وامی دارید جور در نمی آید و اگر بگوید آری آن هم همه خیال و وهمیات است . پس ما باید یک مشت خرافات و ارجیف و بخارات معده را عرفان بدانیم . کدام انسان عاقل این را قبول می کند مگر خودتان . در این جا به یاد سخن امام رضا سلام لله علیه افتادم که فرمودند :
لا یَقوُلُ بِالتَّصَوُّف اَحَدً اِلاّ لِخُدعَهٍ اَو ضَلالَهٍ اَو حِماقَهٍ وَ اَمّا مَن سُمِیَ نَفسَهُ لِلتَّقیَهِ صُوفِیًا فَلا اِثمَ عَلَیهِ ( هیچ کس دم از صوفیگری نمی زند مگر آنکه هدفش نیرنگ و خدعه است ویاگمراه شده یا انسان احمقی است و اما اگر کسی از روی تقیه خودش را صوفی بنامد گناهی بر او نیست)«مستدرک سفینه البحار ج 2 ص389 البدعه والتحرف ص 112 حدیقه الشیعه ص605 .
در جای دیگر حضرت سلام الله علیه فرمودند
من ذکر عنده الصوفیه و لم ینکرهم بلسانه و قلبه فلیس منا و من انکرهم فکانما جاهد الکفار بین یدی رسول الله
هر کس که در نزد او از صوفیه یادی شود و او او با قلب و زبانش آنها را انکار نکند از ما نیست . و کسی هک صوفیا را انکار کند مانند کسی است که در خدمت پیامبر خدا با کفار جهاد نموده است .« مسترک سفینه البحار ج2 ص 389 .«اثنی عشریه شیخ حر عاملی ص32حدیقه الشیعه ص 563»
این دو حدیث از کتاب تحقیقی در تصوف و عرفان ص 73 از خیرالله مردانی نقل شد.
عجب عرفانی که سر از گمراهی و ضلالت و حدقه و حماقت در می آورد.
عجب عرفانی دشمن هم همین حماقت و گمراهی را می خواهد چه چیز بهتر از این ، دینی که همه چیز را وهم وخیال و افسانه بداند . دشمن هم یک مشتی را می خواهد که در عالم هپروت خود و توهمات به سر ببرند و در عالم خیالات خود کشف و شهود کنند و خدای خود را در خوا ببیند و با آن بنازند و شعر بگویند ، آن وقت با خیال راحت بیاید هستی شان را بچاپد و ببرد و اینان هنوز در عالم خیال و وهم هپروت باشند چنان که معروف است وقتی مغول به ایران حمله کرد سرباز مغول که می خواست عطار را بکشد عطار به او گفت من می دانم که تو همانی ( منظور خدابوده) که اکنون به لباس سرباز مغول در امده ای بیا و جان مرا بگیر و بعد هم کشته شد .( یا للعجب و یاللاسف بر این عرفان !!!!!!!!)
عجیب است که تمام سخنشان از توحید است و از طرفی هم جهان را جلوه ی خداوند می دانند که گاهی هم این جلوه همان خدا می شود چنان که ابن عربی فرموده !! سبحان من اظهر الاشیا و هو عینها (منزه است خداوندی که اشیا را ظاهر کرد واو عین آنهاست) و ملاصدرا هم گفت (کلما یترئی فی عالم الوجود انه غیر الواجب المعبود فانما هو فی الحقیقه عین ذاته ... )«اسفار ج2ص292» در صفحه وجود جز او هیچ کس نیست وهر چه در عالم وجود غیر از واجب معبود (خدا)جلوه می کند در حقیقت عین ذات خداوند است ولی از طرفی دیگر هیچ ارزشی برای این جلوات الهی ! و مظاهر حق نیستند
به بیان دیگر منطقی این گونه می شود
از طرفی:همه موجودات عین خداوند هستند (... اظهر الاشیا و هو عینها)
از طرف دیگر: این موجودات و کاینات و هرچه را که غیر اوست همه را خیالات می دانند .
نتیجه این که : خدایشان می شود خیال و عدم و نیستی .
می بینیم که در آخر در واقع برای خداوندشان هم سهمی برای وجود قایل نمی شوند و به خدای خود هم رحم نکرده اند و او را هم نابود کرده اند .
عرفان آن ها چون سرابی است که در از دور خودی نشان می دهد و می خواهد تشنه را سیراب کند ولی هر چه به آن نزدیک می شوی می بینی تبدیل شده به جزخشکی بیابان چیزی دیگری نیست
انکار شر
از طرفی وحدت وجود سر از انکار شر نیز در می آورد. که چون همه چیز را تجلی و مظهر خداوند است پس می گویند یا:
1- شرهایی وجود دارند ولی این ها ربطی به جلوه خداوند ندارد زیرا همه عدمی هستند و نابود می شوند آنچه که می ماند ، خوبی ها خیرهاست و لذا اصلا نمی تواند شرها نمی توانند خودی نشان بدهند و دروقع آنها همه نیست و نابود ند
2- شری در کار نیست و هر چه را که می بینم که شر است در واقع و اصل قضیه شر و بدی نیست بلکه عدم الخیر است و گرنه همه چیز خوب و عالی است زیرا که نمی تواند از خداوند شرها و بدی ها جلوه کند او ذاتش مقدس و پاک است و جز خوبی و خیر از او ظاهر نمی شود پس باید به همه چیز عشق ورزید و همه را دوست داشت .
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
«همه عالم» یعنی کلهم اجمعین هر چه که خوبی است و هر آنچه که به ظاهر بد وشر است و « از اوست» یعنی چون از ذات اوست و جلوات خود خداست .
آن گاه من خام ( من نوعی را عرض می کنم ) فکر می کنم سعدی که می گوید همه عالم از اوست یعنی همه ی عالم را خداوند آفریده است که از اوست . خیر . اصلا این طور نیست . اگر صحبت از جلوه ذات خدا باشد دیگر سخنی برای خلقت و آفرینش خداوند نمی ماند
اصلا عرفا خلقت را از اساس قبول ندارند که روزی جهان نبود و بعدا خداوند آن را آفریده باشد
وقتی فقط جلوه و مظاهر و تطورات در کار باشد و به قول فلاسفه رابطه هستی با خداون رابطه علت و معلولی باشد دیگر جایی برای خلقت نمی ماند .چون خداوند به عنوان جلوه کننده (به تعبیر عرفا) به عنوان علت(به تعبیر فلاسفه ) همیشه بوده و هیچ گاه نبوده که او نباشد پس تا هر زمان که خداوند بوده باید تجلی هم داشته باشد و خدای بی تجلی به درد نمی خورد. پس جهان همیشه بوده .
به تعبیر فلاسفه این گونه می شود که
1-همیشه تا علت تامه چیزی تحقق پیدا کرد معلول نیز محقق می شود . این غیر ممکن است که همه علت ها برای امری حاضرو آماده باشدو هیچ مانعی در کار نباشد و آن معلول به وجود نیاید پس چون خداوند به عنوان علت تامه همیشه بوده و ازلی است لذا معلول او هم که هستی است آن هم ازلی است
2- از طرفی بین علت و معلول سنخیت است و الاّ (لصدر کل شی من کل شی) هر چیزی می توانست از هر چیزی صادر شود) کاینات که به عنوان معلول خداوند هستند با او در وجود هم سنخ هستند . آنگاه این نقطه اشتراک بین خداوند و خلق را ( وجود و حقیقت وجود) می دانند. می گویند هم برای خداوند (وجود) قائل هستیم و هم برای خلق . این که ما هر دو را به وجود داشتن حکم کرده ایم این نشانه آن است که در حقیقت این دو یکی هستند.
در کتاب «در محضر استاد حسن زاده آملی» از آیه « بدیع السموات والارض» سوال شده و ایشان جواب می دهند لفظ بدیع مانند (کان الله علیما) است . یعنی تا هنگامی که خداوند بوده علیم هم بوده و هیچ گان نبده که او علیم نباشد بنابر این او بدیع بوده و هست و هیچ گاه نبوده که بدیع نباشد و منظور این است که برای این که خداوند بدیع باشد خوب باید هر روز نوآفرینی داشته باشد و خلقت انجام دهد . اصلا نمی شود تصور کرد که خدا بوده ولی خلقی درکار نباشد زیرا در این صورت با صفت بدیع و خالق بودن او مناسبت ندارد . که در آخر انسان به این نتیجه می رسد که جهان عمری دارد به اندازه عمر خداوند وچون اورا اولی نیست و او قدیم است پس جهان و کاینات هم قدیم اند.
حدیثی است از امام صادق سلام الله علیه که فرمودند:
اِنَّ اللهَ ـ عَلا ذِکرُهُ ـ کانَ وَ لا شَی ءَ غَیرُه وَ کانَ عزیزاً وَ لا عِزَّ ،ِلاَنَّه کانَ قَبلَ عِزِّه وَذلکَ قَولُهُ «سُبحانَ رَبِّکَ رَبِّ العِزَّه عَما یشرکون» وَ کانَ الخاِلقُ وَ لا مَخلوقٌ ...( خداوند بلند بو و جز او چیزی نبود .عزیر بود در هنگامی که عزتی نبود چون او پیش از عزت [آفریده شده ]بود و این مفهوم کلام خداوند است که فرمود :«منزه است پروردگار تو،پروردگار عرت از آنچه که وصف می کنند» او آفریننده بود وقتی که آفریده ای نبود) توحید شیخ صدوق باب توحید و نفی تشبیه حدیث 20
و در حدیث دیگر فرمودند : کان الله و لا شی ء معه ( خداوند بود در حالی که هیچ چیز با او نبود) .
حال انکه در این کتاب بعد از بیان این حدیث آمده: «والان کما کان »(و اکنون هم به اینگونه است) این سخن به این حدیث اضافه شده و آنگاه ثابت شده که عالم قدیم است !!!!!!! در صورتي كه قسمت دوم از جنيد بغدادي است. و دروغي بيش نيست.
وحدت ادیان
وقتی که وحدت بر همه چیز قاهر شد و چیزی غیر او در کار نبود و همه چیز جلوه او شد آن گاه از جمله جلوات خداوند ادیان و مذاهب مختلف هستند.
در مکتب عرفا همه ادیان در یک راستا هستند و هر پرستشی از بت پرستی و گوساله پرستی و یهودیت و مسحیت و مانویت و ... هم در یک راستا فرار می گیرند و به دنبال یک حقیقت هستند و جنگ هفتاد و ملت این است که«چون ندید حقیقت» لذا«ره افسانه زدند»
و آن گاه می سرایند که
گفتا صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتم به کیش عشق هم این و هم آن کنند
و
همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
و
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
و به نقل از پله پله تا ملاقات خدا است که:
روزی شخصی منکر مولوی را در میان کوی و برزن به باد دشنام داد و هر چه از حرف های زشت بلد بود به او گفت و او را کافر و گبر و ... خواند و مولوی اصلا ناراحت نشد و در آخر گفت همه این که تو گفتی هستم در حقیقت هیچ کدام را دشنام نمی دانست
و نیز وقتی که از دنیا رفت بر سر تشییع جنازه اش بین فرقه های مخلتف دعوا بود و هر کسی می خواست او را تشییع کند . چون وقتی که از مذهبش پرسیده بودند گفته بود من به هفتاد و سه فرقه ام .
این در زمان حیاتش بود و اکنون در مماتش می بینیم که در کشور های اروپایی برایش سالگرد می گیرند و میلیون ها دلار خرج می کنند که او را پاس بدارند. وبا خرج های فراوان از هر مولوی شناسی از هر جای دنیا دعوت می کنند که داد سخن در دهند و بستایندش.ایران و ترکیه و افغانستان هم هر یک ادعا می کنند که او از ماست
مسلکی که با مسامحه و در مقابل ادیان دیگر و حتی در مقایل دشمنان بر خورد می کند و به همه حق می دهد باید هم همه برایش سر و دست بشکنند.!!!!!!!!
آنگاه برخی كج فكرهاي بی تمیز ، که نه مطالعه ای در مورد مبانی اسلامی داشته اند نه دین برایشان مهم است فکر می کنند که لابد این همه طرفداری از صوفیه و کنفرانس ها و همایش ها و کتابها و ... دلالت می کند که بر حق هستند
نوشته شده توسط ضد صوفی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت
اشاره
بزرگتر آسيبى كه حوزه علوم أهل بيت عليهم السلام را به خطر افكنده، آسيب تصوف و عرفان است، البته خانقاه و صومعه را نمىگويم، "نفى وجود حقيقى تمامى اشيا" را مىگويم، "انحصار وجود به ذات خدا" را مىگويم، "حضور تمامى ذوات اشيا در ذات خداوند" را مىگويم، "وحدت وجود" را مىگويم، "نفى حقيقت معناى خالقيت و مخلوقيت" را مىگويم، "تطوّر و تجلّى ذات خداوند به صورت همه اشيا" را مىگويم، "تشبيه و سنخيت" را مىگويم، "جبر" و "استناد همه افعال با واسطههاى ضرورى ـ بلكه بدون واسطه ـ به ذات خداوند متعال" را مىگويم، "نفى خلق لا من شىء" را مىگويم، اوراد شبانهروزمان را مىگويم... و خلاصه در يك كلمه: "مكتب ابن عربى" را مىگويم، مكتب "امامت نوعى" و "نبوت و رسالت سير و سلوكى" را مىگويم!
بديهى است ابن عربى هرگز نمىتواند انحرافات خود را به حوزه و كرسى درس اساتيد شيعه القا كند، واسطه مىخواهد، واسطهاى كه در كسوت تشيع بگويد:
ليس فى دار الوجود غيره ديار... كل ما ندركه فهو وجود الحق في أعيان الممكنات... فالعالم متوهّم ما له وجود حقيقي، فهذا حكاية ما ذهب إليه العرفاء الإلهيون والأولياء المحققون... فانكشف حقيقة ما عليه أهل الكشف والشهود كالشيخين العربي و تلميذه صدر الدين القونوي.
دريغ كه در اين هنگامه هجوم بدعتها، و بىتفاوتى در مقابل تحريفات، پيوسته تحت عنوان فريبنده و دور از واقعيتِ "دفاع از عقل و برهان"! مكتبِ خلاف عقل و برهانِ فلسفه و عرفان را ترويج مىكنيم، و بدين وسيله نور مكتب اهل بيت عليهم السلام را خاموش كرده، همه حقايق برهانى و مسلّم مكتب ايشان را بر اساس مشربهاى فلسفى و عرفانى تأويل مىنماييم. آنقدر مطالب بىمحتواى اهل فلسفه و عرفان را تحت شعارهاى فريبنده تكرار كرده، به افاده و استفاده نشستهايم كه تماماً به آنها خو گرفته، اصلاً احتمال خلاف آن را نمىدهيم و در سخن هيچ منتقدى تأمل نمىنماييم، تا آنجا كه هر كس را كه بر خلاف جدولبندى فكرى ما سخن بگويد بدون تامّل رمى به جهالت و نفهمى مىكنيم!
آرى بلاى بزرگ عقل و دين و معارف برهاني ما تصوف و عرفان است، اما نه تصوف قلندر و كشكول و تبرزين، كه آن بلاى حوزه ما نيست، بلاى حوزه ما دور انداختن معارف مسلم و برهانى امامان نورآفرين عليهم السلام، و أصحاب و علماى راستين مكتب آنها، و بىتفاوتى در مقابل تحريفات اعتقادى، و تأويل معارف حقيقى مكتب بر اساس اوهام و تنيدههاى فكر و خيال فرزند عربى و پيروان اوست.
ابن عربى و عصمت ابوبكر
ابن عربي براى برخى از رجال مقام شامخى قائل است و ابوبكر را در بالاترين مرتبه آن مقام مىداند.
ابن عربى در فتوحات آورده است اگر بندگان خالص الهى از هر در بهشت كه بخواهند وارد شوند وارد مىشوند، اما ابوبكر از تمام درهاى بهشت وارد مىشود.
ابن عربى وعلم ابوبكر
در بينش ابن عربى ابوبكر داناترين مردم به اسرار وشأن نزول آيات قرآن بود
ابن عربى وخلافت بلا فصل ابوبكر
ابن عربي در شش مورد از فتوحات حديث «لو كنت متّخذا خليلاً لاتخذت ابا بكر خليلاً» را شاهد بر عظمت ابوبكر بلكه همتا يا تالى تلو پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بودنش مىداند، بلكه از آن ضرورت خلافت بلافصل ابوبكر را ثابت مىكند.
در فتوحات مكّيّه مىگويد: «وورد فى الخبر لو كنت متخذا خليلاً لاتخذت ابا بكر خليلاً لكن صاحبكم خليل اللّه. فانظر الى ما تحت هذا من المعنى اللطيف قال بعضهم.
ونيز در فتوحات آورده است «...والميم وجود العلم الذى بعث اليهم، والنقطة التى تليه ابو بكر رضىاللهعنه، والنقطة التى تلى الميم الثانية محمد صلىاللهعليهوسلم».
«...فانه (ابوبكر) واقف مع صدقه، ومحمد عليهالسلام واقف مع الحق ».
«و لما لم يصح اجتماع الصادقين معا لذلك لم يقم ابوبكر فى حال النبى صلى الله عليه وسلم وثبت مع صدقه.
ابن عربى و عصمت عمر
ابن عربي براى عمر بن خطاب مقامى از تقوا را قائل است كه آن را منشأ عصمت وى مىداند، در فتوحاتش مىگويد:
لهذا قال صلى الله عليه وسلم فى عمر بن الخطاب (حين) يذكر ما أعطاه اللّه من القوّة: يا عمر ما لقيك الشيطان فى فجّ الاّ سلك فجّا غير فجّك فدلّ على عصمته بشهادة المعصوم و قد علمنا ان الشيطان ما يسلك قط بنا الاّ الى الباطل و هو غير فجّ عمربن الخطاب فما كان عمر يسلك الى فجاج الحق بالنص فكان ممن لا تأخذه فى اللّه لومة لائم فى جميع مسالكه
ابن عربى براى چگونگى مقابله با وساوس شيطانى نسخهاى مىپيچد وسپس مىگويد: و بهذا الدواء يذهب مرض الشيطان من نفسك و تكون «عمرى المقام» ما يلقاك الشيطان فى فج الاّ سلك فجا غير فجك اذا عاملته بمثل هذا...
مبناى ابن عربى در مسئله خلافت
ابن عربي در فتوحات مىگويد:
«...و أولى الامر منكم اى اذا ولى عليكم خليفة عن رسول أو التمسوه من عندكم كما شرع لكم فاسمعوا له وأطيعوا ولوكان عبدا جبشيا مجدّع الاطراف فان فى طاعتكم ايّاه طاعة رسول اللّه صلى الله عليه وسلم و لهذا لم يستأنف فى اولى الامر أطيعوا واكتفى بقوله أطيعوا الرسول...»
ابن عربى بر خلاف نظر شيعه كه معتقد است كه «الو الامر» كسانى هستند كه خدا آنان را «ولىامر» مسلمين قرار داده به قرينه عطف بر رسول واطلاق امر به طاعت كه دو برهان بر لزوم عصمت امام وخليفه واولو الامر است. وى با تفسير آيه به حديث «لوكان عبدا حبشيا مجدّع الاطراف» اطاعت هر كسى را كه بر منصب خلافت وحكومت قرار گرفت را واجب مىشمرد، وحال آنكه شواهد ساختگى آن حديث در دلالت وسندش آشكار است.
ابن عربى وكشف وشهود موهوم وی در مناقب شيخين
تنها منشأ ارادت ابن عربي به ابو بكر وعمر احاديث گذشته نيست، بلكه مناقب آن دو را با كشف وشهود يافته است، او در خطبه اول كتاب فتوحات ادعاى مكاشفهاى مىكند ومى گويد:
«...شاهدته عند انشائى هذه الخطبة فى عالم حقائق المثال فى حضرة الجلال مكاشفة قلبيه فى حضرة غيبيه و لما شاهدته صلى الله عليه وسلم فى ذلك العالم سيدا معصوم المقاصد...والصديق على يمينه الانفس والفاروق على يساره الاقدس
در اين مكاشفه نه تنها در عالم حقائق ابوبكر را در سمت راست پيامبر و عمر را در سمت چپ مشاهده كرده، كرامتى بالاتر از آن براى خود ديده است ومىگويد:
«فالتفت السيد الاعلى والمورد العذب الاحلى والنور الاكشف الاجلى فرآنى و راء الختم (حضرت عيسى عليهالسلام) لاشتراك بينى و بينه فىالحكم فقال له السيد هذا عديلك و ابنك و خليلك انصب له منبر الطرفاء بين يدىّ...
ابراز ارادت به شيخين با فحاشى به شيعه
ابن عربى آن چنان به ابو بكر وعمر عشق مىورزد كه به وسيله فحش ونا سزا گويى مىكوشد حقد وكينه خود را نسبت به آنان كه به شيخين ارادت نمىورزند ابراز كند.
او كلمه خنزير كه حاوى خباثت ظاهرى وباطنى است را به اين منظور انتخاب كرده وبراى اينكه بهتر در نفوس مؤثر افتد حيلهاى انديشيده وآن را به عنوان يك مكاشفه از رجال اللّه مطرح مىكند.
ابن عربي در فتوحاتش مىگويد: «ومنهم (رجال اللّه) الرجبيون وهم اربعون نفسا فى كل زمان لا يزيدون ولا ينقصون وهم رجال حالهم القيم بعظمة اللّه وهم ركن الافراد وهم أرباب القول الثقيل من قوله تعالى «انّا سنلقى عليك قولاً ثقيلاً...»لقيت واحدا منهم...وكان هذا الذى رأيته..كشف الروافض من اهل الشيعة.. فكان يراهم خنازير.. فاذا مرّ عليه يراه فى صورة خنزير فيستدعيه ويقول له تب الى اللّه فانك شيعى رافضى..
فيض كاشانى ومحى الدين عربى
فيض كاشانى كه آثار او از آن جمله فتوحات را با دقت ديده وتلخيص نموده است. ابن عربى را سنى دانسته مىگويد:
و هذا شيخهم (اهل سنت) الاكبر محيىالدين ابن العربى و هو من ائمة صوفيتهم و رؤساء اهل معرفتهم يقول فى فتوحاته «انّى لم أسئل اللّه ان يعرّفنى امام زمانى و لو كنت سئلته لعرّفنى.»
فاعتبروا يا اولى الابصار فانّه لما استغنى عن هذه المعرفة مع سماعه حديث «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية» المشهور بين العلماء كافة، كيف خذله اللّه و تركه و نفسه، فاستهوته الشياطين فى ارض العلوم حيران... و فى كلماته عن مخالفات الشرع الفاضحة و مناقصات العقل الواضحه ما يضحك منه الصبيان و يستهزىء به النّسوان كما لايخفى على من تتبع تصانيفه و لا سيّما الفتوحات و خصوصا ما ذكره فى ابواب اسرار العبادات.
ثم مع دعاويه الطويلة العريضة فى معرفة اللّه و مشاهدته المعبود و ملازمته فى عين الشهود و تطوافه بالعرش المجيد و فنائه فى التوحيد تراه ذاشطح و طامات وصلف و رعونات فى تخليط تناقضات تجمع الاضداد فى حيرة محيرة تقطع الاكباد و ياتى تارة بكلام ذى ثبات و ثبوت واخرى بما هو اوهن من بيت العنكبوت و فى كتبه و تصانيفه من سوء ادبه معاللّه سبحانه فى الاقوال ما لايرضى به مسلم بحال فى جملة كلمات مزخرفة مخبطة تشوش القلوب و تدهش العقول و تحيرالاذهان و كانّه كان يرى فى نفسه من الصّور المجرده ما يظهر للمتخلّى فى العزلة فيظن انّ لها حقيقة و هى له كان يتلقاها بالقبول و يزعم انّها حقيقة الوصول و لعلّه ربما يختل عقله لشدّة الرياضة والجوع فيكتب ما يأتى بقلمه مما يخطر بباله من غير رجوع .
اگر كسى آثار ابن عربى خصوصا فتوحات را بررسى كند مىيابد كه همه رجالى را كه وى براى آنان مقامات عرفانى معرفى مىكند وآنان را از اقطاب وابدال و...مىشمارد سنى هستند
و در اسرار عبادات براى فروع فقهى طبق فتواى مذاهب چهارگانه اهل سنت اسرارى ذكر مىكند، مانند:
آن چه در «باب أسرار الطهارة» و... آورده از قبيل مسح تمام سر، مسح الاذنين و تجديد الماء لهما، مسح بر عمامه، غسل الرجلين، مسح على الخف و...و در باب نواقض وضو از قبيل مسالنساء، مسالذكر، الضحك فىالصلاة و...
توحيد يا وحدت وجود
اشيا آفريده خداوندند، يا اجزاى وجود او؟!
تفسير هستى چيست، و رابطه خداوند با خلق چگونه است؟!
آيا عالم آفريده خداوند است؟!
يا اينكه خود خداوند به صورت زمين و آسمان و انسان و جنّ و فرشته و سنگ و چوب و... پيوسته در رقص و نمود و تجلى و ظهور است؟!
در اين باره ديدگاههاى گوناگونى وجود دارد:
ديدگاه دهريان: جهان هستى، حقيقتى ازلى و ابدى است كه پيوسته به صورتهاى مختلف درمىآيد و خالق و آفرينندهاى در كار نيست.
ديدگاه فيلسوفان: عالم، صادر ( پديد آمده ) از ذات خداوند است.
ديدگاه اهل عرفان ( وحدت وجوديان ): جهان هستى، همان حقيقت وجود خداوند است كه هر لحظه به صورتى درمىآيد و خالق و مخلوقى در كار نيست. (البته با توجّه به تناقضات شديدى كه در انديشههاى مكاتب معرفت بشرى وجود دارد، ارائه عقيده آنان به طور خلاصه و منسجم ناممكن است ).
عقيده اهل برهان و اديان: جهان هستى، مخلوق و آفريده خداوند متعال است، و اشيا نه پديد آمده از ذات خداوندند، و نه جلوه يا صورت يا اجزاى وجود او.
تذكر: بر خلاف آنچه مشهور است و اكثريت گمان مىكنند كه مكتب فلسفه، مكتب عقل و برهان است، حقيقت اين است كه بهترين براهين در مدرسه علوم آسمانى يافت مىشود و انديشههاى بشرى و فلسفى و عرفانى بر اساس تخيّلات و اوهام دور از واقع بنا نهاده شده است. اين مطلب را تا حدودى در اين نوشته نشان خواهيم داد وبيان مفصّل آن را به محل مناسب آن وامىنهيم.
پيروان نظريه "وحدت وجود"، برآنند كه بين "خالق و خلق" هيچگونه جدايى و غيريت و دوگانگىِ حقيقى وجود نداشته، و وجود آن دو عينا يكى است.
نمونه ای از کلمات اهل عرفان
إن الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه.
سبحان من أظهر الأشياء وهو عينها.
من عرف نفسه بهذه المعرفة فقد عرف ربّه، فإنّه على صورة خلقه، بل هو عين هويّته وحقيقته.
إنها [الذات الإلهية] هي الظاهر بصور الحمار والحيوان.
إن العارف من يرى الحق في كل شيء بل يراه عين كل شيء.
( فاذا شهدْناه شهدْنا نفوسَنا ) لأن ذواتنا عين ذاته، لا مغايرة بينهما إلاّ بالتعيّن والإطلاق،... و( إذا شهدَنا ) أي الحقّ ( شهِدَ نفسَه ) أي ذاته الّتي تعيّنت وظهرت في صورتنا.
والعارف المكمّل من رأى كلّ معبود مجلى للحقّ يعبد فيه، ولذلك سمّوه كلّهم إلها مع اسمه الخاصّ بحجر أو شجر أو حيوان أو إنسان أو كوكب أو ملك.
إنّ المعبود هو الحقّ في أيّ صورة كانت، سواء كانت حسّيّة كالأصنام، أو خياليّة كالجنّ، أو عقليّة كالملائكة.
محىالدين عربى و تمامى عرفاى باللّه مىگويند: معرفت خداوند براى انسان ممكن است... و لقاى او فناى در ذات اوست، زيرا در صورت غير فنا، او شناخته نشده است، و در صورت تحقق فنا، ديگر غيرى بر جاى نمانده است تا غير خدا بتواند او را بشناسد. در آنجا خداست كه خود را مىشناسد.
لا قدرة ولا فعل إلا لله خاصة.
ذكر ما هميشه از توحيد است، وحدت وجود مطلبى است عالى و راقى، كسى قدرت ادراك آن را ندارد... من نگفتم: "اين سگ خداست". من گفتم: "غير از خدا چيزى نيست" [كاملاً دقت شود!]... وجود بالإصالة و حقيقة الوجود در جميع عوالم... اوست تبارك و تعالى، و بقيه موجودات هستى ندارند و هستنما هستند.
خلاصه مدّعاى فوق اين است كه:
وجود "خالق و مخلوق"، مانند وجود دو شخص انسان نيست كه از هم جدا باشند، و هر يك از آن دو، خصوصيات فردِ ديگر را نداشته باشد ؛ بلكه تفاوت وجود "خالق و مخلوق" مانند تفاوت "اجزاى يك شىء با كلّ" آن ( مانند دريا و امواج آن ) است. لذا وجود خالق ـ تبارك و تعالى ـ چيزى جز وجودِ مجموع اشياء و خصوصيات آنها نيست.
بطلان اعتقاد به وحدت وجود آنقدر واضح و آشكار است كه حتى خود اهل عرفان بارها مجبور شدهاند به بطلان آن اعتراف كنند، و اعتقاد به آن را بر خلاف عقل و شرع، و موجب نفىِ علّيتِ خداوند و معلوليتِ ممكنات، بلكه نفىِ اصلِ وجود مخلوقات بدانند.
بقيه سخنان اهل عرفان
سبحان من أظهر ناسوته سر سنا لاهوته الثاقب
ثم بدا في خلقه ظاهرا في صورة الآكل والشارب
فالحق حق، والإنسان إنسان.
فالرب رب، والعبد عبد.
رأيت الحق في لنوم مرتين وهو يقول لي: انصح عبادى.
كدامين اختيار اى مرد جاهل
كسى را كاو بود بالذات باطل
چون بود توست يكسر جمله نابود
نگويى اختيارت از كجا بود
كسى كاو را وجود از خود نباشد
بذات خويش نيك و بد نباشد
مؤثّر حق شناس اندر همه جاى
ز حدّ خويشتن بيرون منه پاى
هر آن كس را كه مذهب غير جبر است
نبى فرمود كاو مانند گبر است
چنان كان گبر يزدان و اهرمن گفت
همين نادان احمق ما و من گفت
مقدّر گشته پيش از جان و از تن
براى هر يكى كارى معيّن
جناب كبريايى لاابالى است
منزّه از قياسات خيالى است
چه بود اندر ازل اى مرد نااهل
كه اين يك شد محمّد و آن ابوجهل
كرامت آدمى را ز اضطرار است
نه آن كاو را نصيبى ز اختيار است
نيز "ابنعربى" بر اين پندار است كه:
شخص او داراى مقام "ختم ولايت" بوده، و از تمامى انبيا و اوليا بالاتر مىباشد!
آنچه خاتم انبيا صلى الله عليه وآله و ساير پيامبران به واسطه ملك از خداوند دريافت داشتهاند، او بدون واسطه از خداوند استفاده نموده است!
ابوبكر، عمر و عثمان و عمر ابن عبدالعزيز و متوكل داراى مقام خلافت ظاهرى و باطنى بودهاند!
مقام ابوبكر و عمر و عثمان را از اميرالمؤمنين عليه السلام برتر شهود كرده است!!
پيامبر صلى الله عليه وآله احدى را به عنوان خليفه خود تعيين نفرموده است.
حضرت ابوطالب عليه السلام كافر از دنيا رفته است.
شيعيان اهلبيت عليهمالسلام گمراه و گمراهكننده و گولخورده شيطان بوده، و دشمنى ايشان با دشمنان اهلبيت عليهمالسلام از خدعههاى شيطان در مورد ايشان مىباشد.
در عالم كشف و شهود، حقيقت شيعيان به صورت خوك ديده مىشود!
نوشته شده توسط ضد صوفی در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
تاثیر پذیری از آراي صوفیه مخصوصا مولوي باعث شد که عبدالكريم سروش رسما نزول قرآن از جانب خدا را انکار کند

بسیاری از دیدگاههای من ریشه در اندیشهی سدههای میانی اسلام دارد.
مولوی جایی میگوید که قرآن، آیینههای ذهن پیامبر است. آنچه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل میکرد. اما به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است. استعارهی شعر به توضیح این نکته کمک میکند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس میکند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است.
ادامه مطلب رو کلیک کنید
نوشته شده توسط ضد صوفی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت
دکتر جواد باغیانی کرمانی مشهور به جواد نوربخش قطب فراری فرقه صوفی مونسعلیشاهی . در سن ۸۲ سالگی با کوله باری از جرم و جنایت علیه دین خداوند درگذشت. نوربخش:تصوف سابقه ۱۰ هزار ساله دارد ومربوط به اسلام نیست
ادامه مطلب را کلیک کنید
نوشته شده توسط ضد صوفی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت

علامه محمد تقی جعفری می نویسد:
غرب هم مدتی از عمر ایمانی و علمی خود ا با این مکتب طی می کرد ولی بالاخره بیدار شد
این مکتب تاریک وحدت کانبیا دورندازان برقول مستان می اش افهام مستورند از آن افکار عالی بشربالجمله معذورند از آن ازهرطقات یک برهمین دیده مهجورند از آن
در غرب بو آنسان که در این شرق ما مجراستی
مکتب وحدت موجود با روش انبیاء و سفراء حقیقی مبدأ اعلی تقریباً دو جاده مخالف بوده و به هم دیگر مربوط نیستند زیرا انبیاء همگی و دائماً بر خدای واحد ماورا سنخ این موجودات مادّی و صوری تبلیغ و دعوت کردهاند و معبود را غیر از عابد تشخیص و خالق را غیر از مخلوق بیان کردهاند.
ما بعضی دیگر از خواص این مکتب را اختصاراً مورد بحث قرار میدهیم.
1) از خواص این مکتب این است که عقل و فهم و علم و معرفت را به کلی حجاب تاریک تشخیص داده و دانشمندترین علما و فلاسفه عالم بشریت در نظر اعضاء این مکتب مانند حیوانات لایعقل میباشند.
2) عبادات و تکالیف فقط وظائفی برای تنظیم معاش دنیوی و یا وصول و اتحاد با ذات خدائیست و اگر برای کسی این حالت دست داد تمامی تکالیف از او ساقط است و به آیه «و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین» نیز استدلال کردهاند. در صورتی که پیغمبری از پیغمبران حقه تا نفس واپسین خود را بدون تکلیف ندیده و تمام عمر را عمل به شریعت خود نمودهاند و علاوه بر این، همین واصلین عظام به استثنای حالات تجسمی غالباً اعتراف به شک و جهل کردهاند چنان که بیان خواهد شد.
3) اختلاف عقائد در عالم بشریت برای این مکتب نا مفهوم است چنان که از مشاهیر این مکتب نقل شده است که:
عقد الخلائق فی الاله عقائداً و انا اعتقدت جمیع ما اعتقدوه
بت پرست، آفتاب پرست، ستاره پرست، آتش پرست، فرعون پرست، گوساله پرست، حیوان پرست، مادّه پرست همه و همه در نظر این مکتب حق و مطابق واقعاند زیرا تمامی این مفاهیم اجزاء مختلفی از خدا هستند. ممکن است بگوئید چگونه خداوند کل دارای اجزاء میتوان قرار داد و در دسته الهیین کسی به این مطلب اعتقاد ندارد.
ولی بر اهل اطلاع این حقیقت قضیه روشنی بوده و در مواردزیادی از نوشتجات نثری و نظمی اعضاء این مکتب میتوان شاهد بر این معنی پیدا کرد،
عبدالرحمن جامی گوید اگر مقصودش ظاهر شعر بوده باشد:
چون در دل تو گل گذرد گل باشی ور بلبلی بیقرار بلبل باشی
تو جزئی و حق کل است اگر روزی چند اندیشه حق پیشه کنی کل باشی
باز در جای دیگر از رباعیات معروفه خود گوید:
چون حق به تفاصیل و شئون گشت عیان مشهود شد این عالم پر سود و زیان
چون باز روند عالم و هم عالمیان در رتبــه ي اجــــمال، حق آید به میان
در این رباعی برای واجب الوجود (خدا) دو حالت تصور کرده: حالت اجمالی و حالت تفصیلی،
در حالت اجمالی همان خداست که گاهی با کلمه مقام جمع الجمعی تعبیر میکنند. و در حالت تفصیلی سائر موجودات است که ملازم تعیّنات و تشخصّات امکانی میگردد. و نیز گوید:
آن شاهد غیبی ز نهان خانه ي بود زد جلوه کنان خیمه به صحرای وجود
از زلف تعیّنات بر عارض ذات هر حلقه که بست دل ز صد حلقه ربود
در حقیقت ذات واحدی است که سائر تعیّنات مانند حلقههای زلف بر صورت آن ذات نقش بسته است این که گفته شد معنای ظاهر شعر است و تأویل نظر دیگری است و نیز اشعار معروفه که انکار ممکن الوجود نموده و غیر از خدا موجودی را تصور نکرده است. بیتی است که ذیلاً نگاشته می شود:
اینجا حلول کفر بود اتحاد هم این وحدتی است لیک مکرر بر آمده
و از ابیات معروفه جامی که از کلمات ظاهره مکتب در وحدت موجود است سه بیت ذیل است که نقل می شود:
باده نهان و جام نهان آمده پدید در جام عکس باده و در باده رنگ جام
قومی به گفتگوی که آغاز ما چه بود جمعی به جستجو که انجام ما کدام
جامی معاد و مبدأ ما وحدت است و بس ما در میانه کثرت موهوم والسلام
(مبداء اعلی/علامه محمد تقی جعفری/ص73_75)
نوشته شده توسط ضد صوفی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت

نظر آيت الله العظمي سيد شهاب الدين مرعشي نجفي رحمةالله عليه در مورد فرقه صوفيه:
«و عِندي اَن ّمُصيبةَ الصُّوفيّه عَلَي الاِسلامِ مِن اَعظَمِ المَصآئِب. تَهَدَّمَت بِهَا اَركانِهِ وَ اِنثَلَمَت بُنيانِهِ ...»
به نظر من به راستی که مصیبت صوفيان براي اسلام از بزرگ ترين مصايب است زيرا که ارکان اسلام را منهدم ساختند و بناي را را ترك دادند....ادامه مطلب را کلیک کن
نوشته شده توسط ضد صوفی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 13:43 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
شهادت اول مظلوم عالم امیر مومنان صلوات الله و سلامه علیه بر بقیه الله الاعظم تسلیت باد
حضرت الله وحید خراسانی دامت ظله
حضرت الله وحید خراسانی دامت ظله
کجای این عرفان است؟؟؟!!
ابن عربی و کشف و شهود موهوم
تاثیر پذیری از صوفیه باعث شد که سروش رسما نزول قرآن از جانب خدا را انکار کند
فکر می کنید صوفیان مسلمانند؟ از زبان خودشان بشنوید
مخالفت مكتب وحدت موجود با روش انبیای الهی
نظر آيت الله العظمي سيد شهاب الدين مرعشي نجفي رحمةالله عليه در مورد فرقه صوفيه
درباره وبلاگ

قال حجه ابن الحسن المهدی سلام الله علیه
طَلَب المَعارٍف مٍن غَیرٍ طَریقِتنا اَهلَ البَـیت مساوٍقُ لٍانکارٍنا وَ قَد اَقامَنٍیَ الله وَ اَنا حجت الله
کسب معارف دینی از غیر طریق ما اهل بیت با مساوی است با انکار ما و مرا خداوند به پاداشته و من حجت خداوند هستم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
توحيدي كه با مثال اثبات مي شود
وحدت وجود از نظر عرفا
توحيد در مسلك عرفا
استدلال هاي قائلان به وحدت وجود و نقد اجمالي آن2
استدلال هاي قائلان به وحدت وجود و نقد اجمالي آن1
تصوف چیست؟
مولوی در آیینه داستان هایش(1)
نقد و بررسی کتاب روح مجرد ( عزاداری
نقد و بررسی کتاب روح مجرد (عزداری) (2)
مختصری در معنی تجلی خداوند
کنار گذاشتن شریعت و مولوی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات

POWERED BY