تبليغاتX
نقد آرای صوفیه و تبیین عرفان اهل بیت (ع)
خطر تصوف

قالَ رَسُولُ الله(صلى الله عليه وآله): يا اَباذَر، يَكُونُ فى آخِرِ الزّمان قَوْمٌ يَلْبَسُونَ الصُّوفَ فى صَيْفِهِمْ وَ شِتائِهِمْ، يَرَوْنَ اَنَّ لَهُمُ الْفَضْلَ بِذلِكَ علَى غَيْرِهِمْ اُولئِكَ تَلْعَنُهُم مَلائِكَةُ السَّماواتِ وَ الأرْض.(1)

 

ترجمه:
اى ابوذر، در آخر الزمان گروهى هستند كه لباس پشمى در تابستان و زمستان مى پوشند و گمان مى كنند به سبب اين كار بر ديگران برترى دارند. اينان كسانى اند كه ملائكه آسمانها و زمين لعنتشان مى كنند.

تفسير:
   در اين حديث، حضرت(صلى الله عليه وآله) اشاره به مطلب مهم و سر بسته اى كرده است و آن اين كه در آخر الزّمان، جمعيّتى مى آيند كه در تابستان و زمستان، پشمينه پوش هستند و اين كار را براى خود نشانه فضيلت مى دانند. و اينها از جمله كسانى هستند كه ملائكه آسمان و زمين آنها را لعن مى كنند.

احتمالات در معناى حديث
در معناى حديث دو احتمال وجود دارد:
  
 1ـ مراد حضرت(صلى الله عليه وآله) همان مسأله رياكارى است، اشخاصى رياكار و خود برتر بين، در تابستان كه همه مردم لباسهاى نازك مى پوشند، آنهالباس هاى ضخيم (پشمينه و خشن) به تن مى كنند و در واقع مى خواهند در بين مردم به زهد و تقوا و فضيلت معروف و انگشت نما گردند و اصلاً لباس شهرت همين است، اگر چه بعضى از علما مى گويند لباس شهرت آن است كه برخلاف زندگى انسان است. ولى ما از احاديث، اين را نفهميديم و لذا مى گوييم: لباس شهرت، لباسى است كه انسان بخواهد خود را مشهور به زهد و ورع و تقوا كند نه هر گونه شهرتى و اين معنايى را كه ما فهميديم، طبق لحن روايات است. خلاصه اين تفسيرى كه بيان كرديم، اشاره به لباس شهرت و عذاب هم براى چنين رياكاران و زاهد نماهاى غير زاهد و همچنين آنهايى است كه اين زهد ظاهرى را دُكانى براى جلب توجه ديگران قرار داده اند و لعنت هم مال آنهاست.
  
 2ـ ولى تفسير دوّمى از اين حديث استفاده مى شود كه اشاره به همان صوفيّه و متصوّفه باشد; چون صوفى گرى از صدر اسلام وارد اسلام نشده بود، بلكه از جمله افكار التقاطى و وارداتى است كه از قرن دوم به اين طرف همراه با افكار هندى و يونانى و........، از ممالك ديگر وارد اسلام شده و از طريق ترجمه كتابها به ممالك اسلامى منتقل شده. كه به اين ترتيب (طبق اين تفسير) حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)خبر غيبى مى دهد كه در آينده در بين امّت من دسته اى پيدا مى شوند واين لعن شديدى هم كه در روايت هست، متناسب با انحراف مكتبى است نه انحراف فردى; چون ممكن است انسانى را لعن كنند، امّا نه به شدّت و در اين جا از روى اطلاعاتى كه از قديم روى اين مسأله دارم مقدارى راجع به اين مسأله انحرافى بيان مى كنم:

خطرات تصّوف
   تصوّف خطرى است براى كلّ اسلام و تشييّع و روحانيّت شيعه; چون در آن مسائل زيادى حاكم است كه سه مسأله را فهرستوار اشاره مى كنم:
  
 1ـ اوّلين خطر اين است كه تصوّف راهش را از راه علم جدا مى كند و اصلاً اينها معتقدند كه راه عقل، راه منحرفى است كه انسان را به واقع نمى رساند، چون پاى استدلاليان چو بين است، بلكه بايد راهِ دل را پيمود و استدلالات رادور ريخت، در خانقاهها كه مراكز آنهاست، صحبت كردن از كتاب و علم، بحثى زشت و زننده محسوب مى شد، يكى از اصحاب تصّوف در اين باره چنين مى گويد: قبلاً كه به مدرسه مى رفتم و درس مى خواندم و بعد از آن در خانقاه، به خدمت شيخ و ساير ياران مى رسيدم، كتاب، قلم و دوات را مخفى مى كردم كه مباد آنها ببينند، روزى حواسم را جمع نكردم ناگهان دواتم بيرون افتاد، يكى از هم مسلكهايم رو به من كرد و گفت: اينرا بردار و عورتت را بپوشان كه آنهااين دوات را به عنوان عورت و چيزى زشتى كه نمايان شده مى پنداشتند و با كتاب و دفتر و.... اين گونه برخورد مى كردند و مى گفتند.
در حالات عدهّ اى از آنها مى نويسند كه هر چه كتاب در رودخانه ريختند. يكى از آنها كه همه كتابهايش را دور ريخته بود و يك چيز كشكول مانندى را همراه داشت، بعد در خواب ديد كه چنين و چنان كن و ........و وقتى كه آنها را انجام داد، به محضر شيخ رفت، به او گفت: اگر دور نينداخته بودى، هيچ بهره اى از محضر شيخ نمى بردى.
   حال يك چنين دشمنى با علم و عالم دارند، ممكن است كه صوفى امروزى چنين نگويد، امّا اينها مسائلى است كه در تاريخچه تصوّف ثبت و ضبط شده است كه علم را حجاب مى دانند و عالم را راهزنِ راه مى شمارند، چنين جمعيتى معلوم است كه براى آنها حساب خاصّى باز شده است.
   اگر در بعضى از كتابها، جمله
«اَلْعِلْمُ حِجابُ الاَْكْبَر» نوشته شده باشد، مسلّماً بايد معناى علمى آن را گرفت كه باعث غرور و خود خواهى انسان مى شود و اِلاّ هيچ كس ذات علم را مذمت نمى كند، لذا اگر چنين جمله اى هم بود بايد آن را تأويل برد. چون اين همه آيات و رواياتى كه در مدحِ علم و عالم داريم; مانند «اِنَّما يَخْشَىَ الله مِنْ عِبادِه اَلْعُلَماء» كه مى فرمايد: فقط علما هستند به مقام قرب بخداوند راه مى يابند. روز قيامت وقتى مداد(= جوهر) علماء با خون شهدا سنجيده مى شود مداد علماء برتر است; «قالَ الصّادِقٌ: فَتُوزَنُ دَماءُ الشُّهَداءَ مَعَ مَدادِ الْعُلَماءِ، فَيُرَحَّجُ مداد الْعُلماء عَلى دَماءِ اشُّهَداء; پس خون شهيدان را با مداد دانشمندان مى سنجند، پس ترجيح داده مى شود مركب و جوهر دانشمندان بر خون شهيدان».(1) اينها را كه نمى شود هيچ پنداشت. حال در اين جا شايد براى شما سؤالى مطرح شود و آن اين است: چرا اينها با علم چنين برخوردى دارند؟
 
  ج: براى اين است كه اينها پيشنهادهائى دارند كه با استدلالات عقلى هماهنگى و سازگارى ندارد و يا احاديث و آيات هم مطابقت نمى كند.
   2ـ خطر دوم اين كه، اينها مرجعيت و روحانيّت و اين گونه مسائل را قبول ندارند، اينها مقامى را بالاتر از مراجع مى دانند و آن پير طريقت است، و نزد آنها علما از قِشريّون و شيوخ صوفيّه از لُبيّون شمرده مى شوند; يعنى علما را در مرحله شريعت و خودشان را در مرحله طريقت و حقيقت مى دانند
   با توجه به اين ديدگاه براى آنها رساله توضيح المسائل عملاً در مقابل دستورات شيخ ارزشى نخواهد داشت و به همين خاطر است كه در بسيارى از جاها، به دستور شيوخشان، شكستن قوانين اسلامى را مجاز مى دانند
   در تاريخچه آنهانوشته شده است كه مثلاً وقتى فلان كس خواست شروع به سير و سلوك در طريق تصوّف نمايد، هر چه مال داشت، همه آنها را به دريا ريخت. شما به كتاب احياء العلوم غزالى ـ كه از بزرگان و اكابرشان است و همه آنها او را قبول دارند ـ نظر كنيد و ببنيد كه چه حرفهاى عجيب و غريبى مى زند، حتى بر خلاف مسلّمات فقه سخن مى گويد. او كسى است كه مى گويد: من مدّتى به مسجد الحرام رفته و دور خانه خدا طواف مى كردم، امّا چون به حق رسيدم، ديدم كه خانه خدا دَوْر من طواف مى كند. فردى كه عقيده اش اين گونه باشد ديگر پاى بند به مكّه و مدينه نيست. در حالى كه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) تا آخر عمرش حجة الوداع را به جا آورد، ولى اين آقا مى گويد: خانه خدا دور من طواف مى كرد. بنابراين، اينها به كسى كه براى سر سپردن نزدشان مى رود، اوّلين دستورى كه مى دهند اين است كه بايد رابطه ات رابا آخوند و روحانى قطع نمايى; در حالى كه ما معتقديم در زمان غيبت امام زمان(عج) هيچ مقامى جز فقها و مراجعى كه احكام خدا را از كتاب و سنت استنباط مى كنند، نيستند; چون خود حضرت(عليه السلام)فرمود:
«فَارْجِعُوا فيها اِلى رْواةِ اَحاديثِنا; پس مراجعه كنيد به راويان گفتارهاى ما». از آنها سؤالى مى كنيم اين كسى را كه نامش را شيخ گذاشته اى آيا مرجع است؟ اگر نيست به چه دليلى اطاعتش را واجب مى دانى اين مفترض الطاعه بودنش از كجاست؟ چون ما هيچ كسى را نداريم كه مفترض الطاعه باشد جز پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام و نايب امام كه مبيّن كلمات امام(عليه السلام)است. پس مخالفت آنها با علم براى آنها سود دارد و آن مفترض الطاعة شمردن غير مرجع است.
  
 3ـ خطر سوم، ساده بودن تأويل و تفسير آيات و روايات، يعنى بازى كه با آنها با الفاظِ كتاب و سنّت دارند، كه اين خودش داستان بسيار مفصّلى دارد يعنى الفاظ كتاب و سنت در دست آنها مانند موم است، به هر شكلى كه مايل بودند تفسير مى كنند; به عبارت ديگر، تأويل در ميان آنها بسيار ساده و آسان است
به يك نمونه از توجيهات و تفسيرات آنها توجه كنيد:
مى گويد: همه چيز را كنار انداختم و فقط قرآن را گرفتم، به اين آيه رسيدم كه
«قُل الله ثم درهم; بگو: الله و همه چيز را كنار بگذار; گفتم: اين هم غير خداست. كلمه «ثُمَّ دَرْهُم» را با ميل خودش اين گونه تفسير مى كند، در حالى كه مراد قرآن، از «درهم» بتهاست، يا شايد مراد مخلوقين باشد.

   وقتى كه اينها با آيات و روايات، اين گونه بازى مى كنند، معلوم است كه خيلى خطر دارند و به همين دليل است كه عملاً براى خودشان ولايت بر احكام قائل هستند. ما ولىّ فقيه را مُجرى احكام مى دانيم و براى او ولايتى به حكم قائل نيستيم و احكام هم يا احكام و عناوين اوّليّه است و يا احكام و عناوين ثانويه.
   خلاصه احكام، همان دستوراتى است كه خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) داده اند، نه اين است كه بگوييم حلال و حرام و واجبات را تغيير دهد. امّا اينها(صوفيّه) واقعاً احكام را تغيير مى دهند و بسيارى از مسلّمات اسلام را تغيير داده اند. احتمال مى دهم كه اين مسأله يكى از معانى روايت باشد(نه اين كه منحصر در همين يكى باشد).
   ـ يكى از شيوخ آنها مى گويد: روز قيامت كه مى شود، همه در سيطره جاه من هستند حتى محمّد و آل محمّد(صلى الله عليه وآله). يااين كه مى گويند: رجبيّون، كسانى هستند كه در عالم مكاشفه، شيعه را به صورت خوك مى بينند.
براى اطلاع بيشتر راجع مبدأ پيدايش اين فرقه، مطالبى كه درباره تاريخچه تصوف را در اين جا از كتاب «جلوه حق» حضرت آيه الله الغظمى مكارم شيرازى مى آوريم: لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب(2)
   به طورى كه مورّخين نقل كرده اند پيش از ظهور اسلام، بلكه قبل از ميلاد حضرت مسيح(عليه السلام) جمعى بودند كه خود را به عنوان «عشاق جمال الله» و «الواصل الى الله» معرفى مى كردند، ولى از آغاز پيدايش آنها اطلاع كاملى در دست نيست، چنانكه اساساً معلوم نيست كه اين مسلك از كدام يك از نقاط جهان سرچشمه گرفته است، بعضى معتقدند كه از هندوستان و بعضى ديگر مبدأ نشو آن را شام و مصر مى دانند، اما در اين كه اين جمعيت قبل از ميلاد در جهان بوده اند شايد هيچ گفتگويى بين مورّخين نباشد.


ورود تصوف در اسلام:
   در قرن دوم هجرى، يعنى آن زمانكه همت خلفاى بنى عباس بر نشر علوم ديگران و ترجمه آنها به زبان عربى، قرار گرفت و از اين رو افكار عمومى به جنب و جوش افتاد، و طبعاً بازار مذاهب گوناگون رونق گرفت، يكى از مسلكهاى كه در ميان مسلمين جايگاهى براى خود باز كرد، همين مسلك «تصوّف» بود و تدريجاً بر اثر امورى پيروانى پيدا كرد و مخصوصاً در ميان اهل تسنن پيروان زيادترى براى آن پيدا شد و سرانجام بساط خود را در ميان «اماميه» هم گسترد و جمعى را به خود مشغول ساخت.
   به شهادت پاره اى از اخبار، اوّلين كسى كه بذر اين مسلك را در سرزمين اسلام پاشيد، ابو هاشم كوفى بود. در كتاب «حديقة الشيعه» از امام حسن عسكرى(عليه السلام)نقل شده فرمود: «
اِنَّهُ كانَ فاسِدُ الْعَقيدَةِ جِدّاً وَ هُوَ الَّذى اِبْتَدَعَ مَذْهَباً يُقالُ لَهُ «اَلتَّصَوُّفُ» وَ جَعَلَهُ مُقِراً لِعَقيدَتِهِ الخَبيثة; او مردى فاسد العقيده بود و همان كسى است كه مذهبى به نام تصوف اختراع كرد و آن را قرار گاه عقيده ناپاك خود قرار داده است».
   از جمله دلايلى كه پيدايش اين مسلك را در قرن دوّم هجرى تأييد مى كند روايتى است كه در همان كتاب از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است: «يكى از ياران آن حضرت به خدمتش عرضه داشت در اين ايّام دسته اى پيدا شده اند به نام صوفيه، درباره آنها چه مى فرمائيد؟ فرمود: ايشان دشمنان ما هستند كسانى كه به آنها تمايل پيدا كنند از ايشان خواهند بود و با آنها محشور مى شوند; و به همين زوديها دسته اى از اظهار محبت كنندگان به ما، تمايل و شباهت به آنها پيدا مى كنند و خود را به القاب آنها ملقب مى نمايند و سخنان آنها را تأويل مى نمايند; كسانى كه مايل به آنها شوند از ما نيستند و ما از ايشان بيزاريم و آنهايى كه سخنان ايشان را رد و انكار نمايند مانند كسانى هستند كه در خدمت پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) با كفار نبرد كنند».
   مؤيّد ديگر براى اين سخن اين است كه آن احاديثى كه در مذمت صوفيه و انتقاد از روش آنان وارد شده، نوعاً از حضرت امام صادق(عليه السلام) به بعد است.
   در بعضى از اخبار تصريح شده كه اگر دوستداران ائمه(عليه السلام) به آنها تمايل پيدا كنند ايشان از آنها بيزار خواهند بود، حتى در يكى از آنها دارد كه پس از آن كه امام هادى (عليه السلام) مذمّت فراوانى از جمعيت صوفيه كرد، يكى از ياران آن حضرت عرضه داشت: اگر چه آن صوفى معترف به حق شما باشد؟ حضرت مانند اشخاص خشمناك به او نگاه كرد و فرمودند: اين سخن را بگذار! كسى كه به حقوق ما معترف باشد راهى را سبب آزردن ما مى شود نمى بپمايد! تا آن جا كه مى فرمايد:
«وَالصُّوفيَّةُ كُلُّهُمْ مِنْ مُخالِفينا وَ طَريقَتُهُم مُغايِرَةٌ لِطَريقَتِنا; يعنى صوفيان همگى از مخالفين ما هستند و راه آنها از راه ما جداست».
   مورّخان تصريح كرده اند: قبل از زمان مذكور اسم و رسمى از تصوّف و صوفى در ميان مسلمانان نبود و اگر احياناً لفظ «صوفى» در كلمات بعضى از پيشينيان ديده شود دليل بر وجود اين مسلك در صدر اسلام نمى شود، چون عرب اين لفظ را بر شخص «پشمينه پوش» اطلاق مى كند; مثلاً از حسن بصرى نقل كرده اند كه گفت:
«رَأيتُ صُوفياً فىِ الطَّوافِ وَ اَعْطَيْتَهُ شَيْئاً فَلَمْ يَأْخُذْهُ; مرد پشمينه پوشى راهنگام طواف ديدم و چيزى به او دادم، نگرفت».
   البته كسى نگفته است لفظ صوف و صوفى در زمان حضرت صادق(عليه السلام)پيدا شده و قبلاً در بين عرب نبوده تا اين كه به اين گونه سخنان استدلال كنند، منظور اين است كه يك جمعيت خاص و يك دسته مخصوص كه به اين اسم معروف باشند در آن ايّام نبوده اند و اين سخنى كه از حسن بصرى نقل شده كوچكترين دلالتى بر اين موضوع ندارد.


چگونه آب و رنگ اسلامى به تصوف داده شد
   از آن جا كه اين گونه مسلكها در هر محيطى وارد شود از روى قانون «تبعيت از محيط» رنگ آن محيط را به خود مى گيرد، طرفداران تصوف به زودى آب و رنگ اسلامى به آن دادند و قسمتى از فرهنگ و دستورهاى اسلامى را به آن آميختند و براى وفق دادن اعتقادات خود با عقايد و احكام اسلامى دست به آيات و اخبارى زدند كه بسيارى از آنها از سنخ منتشابهات قرآن و اخبار بود و در نهايت آن زهّاد صدر اول و عده اى ديگر از معروفين و مشاهير اصحاب(صلى الله عليه وآله) از قبيل سلمان و ابوذر راجزء خود دانسته و حتى «خرفه» را به على ابن ابى طالب رساندند، در صورتى ك هيچ كدام اساس نداشت.
   امروز هم براى حفظ ارتباط خود با بزرگان صدر اسلام، سلسله مشايخى كه هيچ سندى براى آن در دست نيست، ترتيب داده و به فعاليت مشغول هستند. ولى چون اصولاً طرز تفكر و تربيت اسلامى با هرگونه دسته بندى در داخل اسلام سازش نداشت، به علاوه تطبيق تمام اصول تصوف بر عقايد و احكام اسلامى ميسر نبود لذا با همه اين كوششها كار صوفيان چندان بالا نگرفت و از هر طرف مورد حمله واقع شدند، امّا به هر صورت بود در هر زمان در گوشه و كنار، هواخواهانى داشتند كه به اقتضاى زمان و محيط كمتر و زمانى بيشتر بودند.

انشعابات زياد و انحطاط تصوف
   چون يكى از سرمايه هاى اصلى تصوّف اعمال ذوق واستحسان و به تعبير بعضى «عرفان بافى» است و البته آن ضوابط معيّن و معيار ثابتى ندارد و همچون موم به هر شكلى بيرون مى آمد، روز به روز مطالب تازه اى اختراع و بر تصوف افزوده شد و چيزى نگذشت كه انشعابات بسيارى در اين رشته پديد آمد كه هر كدام روش و عقايد معين و جداگانه اى داشتند، كتابها و مخصوصاً اشعار زيادى در اين باره نوشته و سروده شده و به حدّى رسيد كه اگر امروز بخواهيم درباره شعب مختلف تصوّف و عقايد عجيب و غريب هر يك گفتگو كنيم، قطعاً خالى از اشكال نيست و عجيب تر اين كه روز به روز بر تعداد سلسله هاى آنها افزوده مى شود و هر شيخ طريقت كه گاهى از دنيا مى رود چند شيخ ديگر با چند گرايش و عقيده مختلف جاى او را مى گيرند.
   ولى اين پيشامد أمرى بود طبيعى چون هر دسته و گروهى كه از معيارها و ضوابط معينى استفاده نكند و مانند تصوف بر روى محور ذوق و استحسان و مكاشفه و خواب دور بزند به همين سرنوشت دچار خواهد شد و اين اختلافات زمينه را براى انحطاط آماده مى سازد.
   از طرف ديگر، در اثر فعاليت دانشمندان و علما و فراهم شدن وسايل نشر كتب و سهولت ارتباطات و عوامل ديگر، چشم و گوشها باز و پرده از روى بسيارى از كارها برداشته، در اين هنگام كاخ تصوف رو به ويرانى گذارد و بازار صوفيان كساد شد. همچنان كه در اثر ترقّى علوم تجربى، طبيعيات فلسفه قديم يونان كه عالم را در چهار ديوار «عناصر اربعه» حبس كرده بود، و عالم حيات و زندگى را با ميخهاى «أمزجه چهارگانه» در چهار ميخ كشيده بود به طرف اضمحلال رفت همينطور مسلك تصوّف در اثر مبارزات علماى بزرگ و روشن شدن اذهان عمومى رو به انحطاط گذارد.
   روشن تر بگوييم: امروز روزى نيست كه كسى گفتار شيخ صفى الدين اردبيلى راكه مى گفت: «چهل شبانه روز به يك وضو نماز خواندم»! باور كند(3) و يا خريدار دعاوى عجيب «بايزيد بسطامى» باشد كه به او گفتند: فرداى قيامت مردمان در زير لواى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) باشند گفت: به خدا قسم، «لوائى أعظم من لواءِ محمد(صلى الله عليه وآله)، در آن روز، پرچم من از پرچم آن حضرت بزرگتر است». يا اين كه كارهاى نادرست «حسين بن منصور حلاج» را بشنود و بر آن لبخند نزند، از آن جمله شيخ عطار در كتاب «تذكرة الأولياء» نقل مى كند كه حسين بن منصور حلاج، دلقى داشت كه بيست سال از بدنش بيرون نياورده بود(خدا مى داند كه چگونه كثافت را از خود دور مى كرد و غسلهاى لازم را انجام مى داده است. روزى به زور از بدنش بيرون آوردند ديدند كه شپش زده يكى از آنها را وزن كردند، نيم دانگ! وزن داشت او باز نقل مى كند: «حسين بن منصور حلاّج، يك سال در مقابل كعبه در آفتاب ايستاد تا روغن از اعضاى او بر سنگ مى ريخت!
   اگر كسى حالات بزرگان صوفيه را در كتابهاى خودشان مطالعه كند نظير اينها رابسيار خواهد ديد. كيست كه امروز اين سخنان را ببيند و طرفداران آن را خرافى و اين عقايد را جزء خرافات نداند.
   اين جمعيتى راهم كه مى بينيد مانده اند به واسطه آن است كه در وضع و روش خود تجديد نظر كرده و مقدارى از عقايد و كردارهاى پيشينيان را از آن خذف كرده و آن را به صورت ديگرى كه تا اندازه اى با وضع افكار عمومى محيط سازگار باشد، در آورده اند.
   اگر كسى بخواهد صدق اين گفتار كاملاً بر او روشن شود كتابهاى پيشينيان صوفيه از قبيل «تذكرة الاولياء»، «صفوة الصفا» و نظاير آنها را كه شرح احوال رؤساى متصوفه است با كتب امروزى آنها مقايسه كند.

چند مورد از كرامات مشايخ صوفيه
   1ـ جامى در«نفحات الانس مى نويسد:
   مرشدى ريخته گر روز جمعه رفت در شط بغداد غوطه خورد كه غسل كند. لباسهاى خود را كند و ميان آب فرو رفت چون سر برآورد خود را در رود نيل مصر ديد! پس هفت سال در آن جا ماند و زن گرفت و سه فرزند آورد بعداً روزى رفت غوطه خورد در نيل چون سر بر آورد ديد در بغداد است در همان ساعت روز جمعه كه مى خواست غسل كند و برود سجاده صوفيان را به مسجد ببرد. چون بيرون آمد و سجاده هاى صوفيان را برد گفتند: قدرى دير آمدى!
   2ـ نقل است ابراهيم أدهم كه روزى بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده و پاره خود را مى دوخت. سوزنش در دريا افتاد كسى از او پرسيد: ملكى چنان از دست بدادى چه يافتى؟ اشاره كرد به دريا كه سوزنم باز دهيد هزار ماهى! از دريا برآمد كه هر يك سوزنى زرين به دهان گرفته! ابراهيم گفت: سوزن خويش خواهم، ماهيَكى ضعيف بر آمد سوزن او به دهان گرفته ; ابراهيم گفت: كمترين چيزى كه يافتم بماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو دانى».(4)
   3ـ سهل بن عبدالله تسترى گفت: مردى از ابدال بر من رسيد و با او صحبت كردم و از من مسائل مى پرسيد از حقيقت و من جواب مى گفتم تا وقتى كه نماز بامداد بگزاردى و به زير آب فرو شدى و به زير آب نشستى تا وقت زوال و چون اخى ابراهيم بانگ نماز كردى، او از آب بيرون آمدى يك سر موى بروى تر نشده بودى و نماز پيشين گزاردى، پس به زير آب شدى و از آن آب جز به وقت نماز بيرون نيامدى، مدتى با هم بوديم بدين صفت كه البته هيچ نخورد و با هيچ كس ننشست تا وقتى كه برفت.(5)
اين سخنان مضحك و بى سروته را چه كسى باور مى كند.(6)
   علاقه مندان مى توانند براى مطالعه و آشنايى بيشتر با عقائد و مسائل مربوط به صوفيّه به كتاب «جلوه حق» تأليف حضرت آيت الله العظمى مكارم شيرازى ـ (دام ظله العالى)ـ مراجعه كنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. بحار الانوار، ج 2، ص 14، روايت 26، باب 8.
2. يوسف، آيه 111.
3. صفوة الصفا، ص 258.
4. تذكرة الاولياء، ج 1، ص 87.
5 تذكرة الاولياء، ج 1، ص 153.
6 جلوه حق، ص 72 ـ 85.


 

نوشته شده توسط ضد صوفی در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


شهادت اول مظلوم عالم امیر مومنان صلوات الله و سلامه علیه بر بقیه الله الاعظم تسلیت باد


 

نوشته شده توسط ضد صوفی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت


حضرت الله وحید خراسانی دامت ظله


 

نوشته شده توسط ضد صوفی در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت


حضرت الله وحید خراسانی دامت ظله

 


 

نوشته شده توسط ضد صوفی در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت


عزاداری در عرفان مولوی
باقر پور کاشانی:
عزاداری در عرفان مولوی

اهل شهر حلب از قدیم شیعه و دارای علما، محدثین بزرگ، قضات و فقها بوده و به فراست مشهور و در برگزاری مراسم تشیّع آزاد بودند.

صاحب مثنوی هم در قونیه ـ که نزدیک حلب است ـ اقامت داشته و هم چند سالی در حلب بوده است. مولوی کم و بیش مراسم عزاداری عاشورا را دیده بود و چون این مسأله برایش سخت می‌آمد، عزاداری اهل حلب را در مثنوی مطرح کرد و از آن به عنوان غفلت یاد نمود. در مثنوی درباره‌ی صلاح الدین زرکوب چنین آمده است:


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ضد صوفی در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 6:13 موضوع | لینک ثابت


کجای این عرفان است؟؟؟!!

کجای این عرفان است که  به جای اعتقاد به توحید ی که رسول خدا و اهل بیت سلام الله علیهم معرفی کرده اند با اعتقاد وحدت وجود همه ی هستی و کاینات را خیال محض وعدم و نیستی  بدانیم . و یا خیلی هم تحویلشان که  بگیریم  آن ها را سایه ها و جلوات و تطورات خداوند بدانیم، هر چه را که می بینیم و درک می کنیم در واقع پندارها و وهمیات ما باشد.

مگر خداوند العیاذ بالله عاجز بود که حقایقی را خلق کند . مگر چه اشکالی دارد که همه هستی را حقایق و واقعیات بدانیم و خداوند را هم حقیقتی که ب بقیه ی حقایقی که خلق کرده است مغایر و جدا باشد.

مگر توحید به این است که بین خدا وخلق در ذهن و وهمیات خود درگیری و دعوا (برسر ووجود) درست کنیم و بعد برای این که عارف بشویم قیافه حق به جانب بگیریم و (حق وجود) را دربست به جناب حق بدهیم و هیچ سهمی از وجود را برای دیگر موجودات ندانیم و خداوند ساختگي مان را آن قدر خسیس بدانیم که هیچ سهمی برای دیگران نمی گذارد تا آنها هم موجود باشند؟؟؟!!!!

حال ما آمدیم و قبول کردیم که هر چه را که می بینیم همه خیال است و وهم است نیست است و نابود ، !!! سخنان خود شما عرفا!!!!!! چه می شود آنها هم همه خیالات و بخارات معده است ؟ اگر بگوید نه ، که با اصل اولیه خود که همه چیز را خیال و نیست می داند و دیگران را به این عقیده وامی دارید جور در نمی آید و اگر بگوید آری آن هم همه خیال و وهمیات است . پس ما باید یک مشت خرافات و ارجیف و بخارات معده را عرفان بدانیم . کدام انسان عاقل این را قبول می کند مگر خودتان . در این جا  به یاد سخن امام رضا سلام لله علیه افتادم که فرمودند :

لا یَقوُلُ بِالتَّصَوُّف اَحَدً اِلاّ لِخُدعَهٍ اَو ضَلالَهٍ اَو حِماقَهٍ وَ اَمّا مَن سُمِیَ نَفسَهُ لِلتَّقیَهِ صُوفِیًا فَلا اِثمَ عَلَیهِ ( هیچ کس دم از صوفیگری نمی زند مگر آنکه هدفش نیرنگ و خدعه است ویاگمراه شده یا انسان احمقی است و اما اگر کسی از روی تقیه خودش را صوفی بنامد گناهی بر او نیست)«مستدرک سفینه البحار ج 2 ص389 البدعه والتحرف ص 112 حدیقه الشیعه ص605 .

در جای دیگر حضرت سلام الله علیه فرمودند

من ذکر عنده الصوفیه و لم ینکرهم بلسانه و قلبه فلیس منا و من انکرهم فکانما جاهد الکفار بین یدی رسول الله

هر کس که در نزد او از صوفیه یادی شود و او او با قلب و زبانش آنها را انکار نکند از ما نیست . و کسی هک صوفیا را انکار کند مانند کسی است که در خدمت پیامبر خدا با کفار جهاد نموده است .« مسترک سفینه البحار ج2 ص 389 .«اثنی عشریه شیخ حر عاملی ص32حدیقه الشیعه ص 563»

این دو حدیث از کتاب تحقیقی در تصوف و عرفان ص 73 از خیرالله مردانی نقل شد.

عجب عرفانی که سر از گمراهی و ضلالت و حدقه و حماقت در می آورد.

عجب عرفانی دشمن هم همین حماقت و گمراهی را می خواهد چه چیز بهتر از این ، دینی که همه چیز را وهم وخیال و افسانه بداند . دشمن هم یک مشتی را می خواهد که در عالم هپروت خود و توهمات به سر ببرند و در عالم خیالات خود کشف و شهود کنند و خدای خود را در خوا ببیند و با آن بنازند و شعر بگویند ، آن وقت با خیال راحت بیاید هستی شان را بچاپد و ببرد و اینان هنوز در عالم خیال و وهم هپروت باشند چنان که معروف است وقتی  مغول به ایران حمله کرد سرباز مغول که می خواست عطار را بکشد عطار به او گفت من می دانم که تو همانی ( منظور خدابوده) که اکنون به لباس سرباز مغول در امده ای بیا و جان مرا بگیر و بعد هم کشته شد  .( یا للعجب و یاللاسف بر این عرفان !!!!!!!!)

         عجیب است که تمام سخنشان از توحید است و از طرفی هم جهان را جلوه ی خداوند می دانند که گاهی هم این جلوه همان خدا می شود چنان که ابن عربی فرموده !! سبحان من اظهر الاشیا و هو عینها (منزه است خداوندی که اشیا را ظاهر کرد واو عین آنهاست) و ملاصدرا هم گفت (کلما یترئی فی عالم الوجود انه غیر الواجب المعبود فانما هو فی الحقیقه عین ذاته ... )«اسفار ج2ص292» در صفحه وجود جز او هیچ کس نیست  وهر چه در عالم وجود غیر از واجب معبود (خدا)جلوه می کند در حقیقت عین ذات خداوند است ولی از طرفی دیگر هیچ ارزشی برای این جلوات الهی ! و مظاهر حق نیستند

به بیان دیگر منطقی این گونه می شود

از طرفی:همه موجودات عین خداوند هستند (... اظهر الاشیا و هو عینها)

از طرف دیگر: این موجودات و کاینات و هرچه را که غیر اوست همه را خیالات می دانند .

نتیجه این که : خدایشان می شود خیال و عدم و نیستی .

می بینیم که در آخر در واقع برای خداوندشان هم سهمی برای وجود قایل نمی شوند و به خدای خود هم رحم نکرده اند و او را هم نابود کرده اند .

عرفان آن ها چون سرابی است که در از دور خودی نشان می دهد و می خواهد تشنه را سیراب کند ولی هر چه به آن نزدیک می شوی می بینی تبدیل شده به جزخشکی بیابان چیزی دیگری نیست

 

انکار شر

از طرفی وحدت وجود سر از انکار شر نیز در می آورد. که چون همه چیز را تجلی و مظهر خداوند است پس می گویند یا:

1- شرهایی وجود دارند ولی این ها ربطی به جلوه خداوند ندارد زیرا همه عدمی هستند و نابود می شوند آنچه که می ماند ، خوبی ها خیرهاست و لذا اصلا نمی تواند شرها نمی توانند خودی نشان بدهند و دروقع آنها همه نیست و نابود ند

2- شری در کار نیست و هر چه را که می بینم که شر است در واقع و اصل قضیه شر و بدی نیست بلکه عدم الخیر است و گرنه همه چیز خوب و عالی است زیرا که نمی تواند از خداوند شرها و بدی ها جلوه کند او ذاتش مقدس و پاک است و جز خوبی و خیر از او ظاهر نمی شود پس باید به همه چیز عشق ورزید و همه را دوست داشت .

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

«همه عالم» یعنی کلهم اجمعین هر چه که خوبی است و هر آنچه که به ظاهر بد وشر است و « از اوست» یعنی چون از ذات اوست و جلوات خود خداست .

آن گاه من خام ( من نوعی را عرض می کنم ) فکر می کنم سعدی که می گوید همه عالم از اوست یعنی همه ی عالم  را خداوند آفریده است که از اوست . خیر . اصلا این طور نیست . اگر صحبت از جلوه ذات خدا باشد دیگر سخنی برای خلقت و آفرینش خداوند نمی ماند

 

اصلا عرفا خلقت را از اساس قبول ندارند که روزی جهان نبود و بعدا خداوند آن را آفریده باشد

وقتی فقط جلوه و مظاهر و تطورات در کار باشد و به قول فلاسفه رابطه هستی با خداون رابطه علت و معلولی باشد دیگر جایی برای خلقت نمی ماند .چون خداوند به عنوان جلوه کننده (به تعبیر عرفا) به عنوان علت(به تعبیر فلاسفه ) همیشه بوده و هیچ گاه نبوده که او نباشد پس تا هر زمان که خداوند بوده باید تجلی هم داشته باشد و خدای بی تجلی به درد نمی خورد. پس جهان همیشه بوده .

به تعبیر فلاسفه این گونه می شود که

1-همیشه تا علت تامه چیزی تحقق پیدا کرد معلول نیز محقق می شود . این غیر ممکن است که همه علت ها برای امری حاضرو آماده باشدو هیچ مانعی در کار نباشد و آن معلول به وجود نیاید پس چون خداوند به  عنوان علت تامه همیشه بوده و ازلی است لذا معلول او هم که هستی است آن هم ازلی است

2-    از طرفی بین علت و معلول سنخیت است و الاّ (لصدر کل شی من کل شی) هر چیزی می توانست از هر چیزی صادر شود) کاینات که به عنوان معلول خداوند هستند با او در وجود هم سنخ هستند . آنگاه این نقطه اشتراک بین خداوند و خلق را ( وجود و حقیقت وجود) می دانند. می گویند هم برای خداوند (وجود) قائل هستیم و هم برای خلق . این که ما هر دو را به وجود داشتن حکم کرده ایم این نشانه آن است که در حقیقت این دو یکی هستند.

در کتاب «در محضر استاد حسن زاده آملی» از آیه « بدیع السموات والارض» سوال شده و ایشان جواب می دهند لفظ بدیع مانند (کان الله علیما) است . یعنی تا هنگامی که خداوند بوده علیم هم بوده و هیچ گان نبده که او علیم نباشد بنابر این او بدیع بوده و هست و هیچ گاه نبوده که بدیع نباشد و منظور این است که برای این که خداوند بدیع باشد خوب باید هر روز نوآفرینی داشته باشد و خلقت انجام دهد . اصلا نمی شود تصور کرد که خدا بوده ولی خلقی درکار نباشد زیرا در این صورت با صفت بدیع و خالق بودن او مناسبت ندارد . که در آخر انسان به این نتیجه می رسد که جهان عمری دارد به اندازه عمر خداوند وچون اورا اولی نیست و او قدیم است پس جهان و کاینات هم قدیم اند.

حدیثی است از امام صادق سلام الله علیه که فرمودند:

 اِنَّ اللهَ ـ عَلا ذِکرُهُ ـ کانَ وَ لا شَی ءَ غَیرُه وَ کانَ عزیزاً وَ لا عِزَّ ،ِلاَنَّه کانَ قَبلَ عِزِّه وَذلکَ قَولُهُ «سُبحانَ رَبِّکَ رَبِّ العِزَّه عَما یشرکون» وَ کانَ الخاِلقُ وَ لا مَخلوقٌ ...( خداوند بلند بو و جز او چیزی نبود .عزیر بود در هنگامی که عزتی نبود چون او پیش از عزت [آفریده شده ]بود و این مفهوم کلام خداوند است که فرمود :«منزه است پروردگار تو،پروردگار عرت از آنچه که وصف می کنند» او آفریننده بود وقتی که آفریده ای نبود)   توحید شیخ صدوق باب توحید و نفی تشبیه حدیث 20

     و در حدیث دیگر فرمودند : کان الله و لا شی ء معه ( خداوند بود در حالی که هیچ چیز با او نبود) .

حال انکه در این کتاب بعد از بیان این حدیث آمده: «والان کما کان »(و اکنون هم به اینگونه است) این سخن به این حدیث اضافه شده و آنگاه ثابت شده که عالم قدیم است !!!!!!! در صورتي كه قسمت دوم از جنيد بغدادي است. و دروغي بيش نيست.

 

 وحدت ادیان

وقتی که وحدت بر همه چیز قاهر شد و چیزی غیر او در کار نبود و همه چیز جلوه او شد آن گاه از جمله جلوات خداوند ادیان و مذاهب مختلف هستند.

 

در مکتب عرفا همه ادیان در یک راستا هستند و هر پرستشی از بت پرستی و گوساله پرستی و یهودیت و مسحیت و مانویت و ... هم در یک راستا فرار می گیرند و به دنبال یک حقیقت هستند و جنگ هفتاد و ملت این است که«چون ندید حقیقت» لذا«ره افسانه زدند»

و آن گاه می سرایند که

گفتا صنم پرست مشو با صمد نشین

گفتم به کیش عشق هم این و هم آن کنند

و

همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

 و

در خرابات مغان نور خدا می بینم

                                 این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم 

و به نقل از پله پله تا ملاقات خدا است که:

روزی شخصی منکر مولوی را در میان کوی و برزن به باد دشنام داد و هر چه از حرف های زشت بلد بود به او گفت و او را کافر و گبر و ... خواند و مولوی اصلا ناراحت نشد و در آخر گفت همه این که تو گفتی هستم در حقیقت هیچ کدام را دشنام نمی دانست

و نیز وقتی که از دنیا رفت بر سر تشییع جنازه اش بین فرقه های مخلتف دعوا بود و هر کسی می خواست او را تشییع کند . چون وقتی که از مذهبش پرسیده بودند گفته بود من به هفتاد و سه فرقه ام .

این در زمان حیاتش بود و اکنون در مماتش می بینیم که در کشور های اروپایی برایش سالگرد می گیرند و میلیون ها دلار خرج می کنند که او را پاس بدارند. وبا خرج های فراوان از هر مولوی شناسی از هر جای دنیا دعوت می کنند که داد سخن در دهند و بستایندش.ایران و ترکیه و افغانستان هم هر یک ادعا می کنند که او از ماست

مسلکی که با مسامحه و در مقابل ادیان دیگر و  حتی در مقایل دشمنان بر خورد می کند و به همه حق می دهد باید هم همه برایش سر و دست بشکنند.!!!!!!!!

آنگاه برخی كج فكرهاي بی تمیز ، که نه مطالعه ای در مورد مبانی اسلامی داشته اند نه دین برایشان مهم است فکر می کنند که لابد این همه طرفداری از صوفیه و کنفرانس ها و همایش ها و کتابها و ... دلالت می کند که بر حق هستند


 

نوشته شده توسط ضد صوفی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت


ابن عربی و کشف و شهود موهوم

اشاره
بزرگ‏تر آسيبى كه حوزه علوم أهل بيت عليهم ‏السلام را به خطر افكنده، آسيب تصوف و عرفان است، البته خانقاه و صومعه را نمى‏گويم، "نفى وجود حقيقى تمامى اشيا" را مى‏گويم، "انحصار وجود به ذات خدا" را مى‏گويم، "حضور تمامى ذوات اشيا در ذات خداوند" را مى‏گويم، "وحدت وجود" را مى‏گويم، "نفى حقيقت معناى خالقيت و مخلوقيت" را مى‏گويم، "تطوّر و تجلّى ذات خداوند به صورت همه اشيا" را مى‏گويم، "تشبيه و سنخيت" را مى‏گويم، "جبر" و "استناد همه افعال با واسطه‏هاى ضرورى ـ بلكه بدون واسطه ـ به ذات خداوند متعال" را مى‏گويم، "نفى خلق لا من شى‏ء" را مى‏گويم، اوراد شبانه‏روزمان را مى‏گويم... و خلاصه در يك كلمه: "مكتب ابن عربى" را مى‏گويم، مكتب "امامت نوعى" و "نبوت و رسالت سير و سلوكى" را مى‏گويم!
بديهى است ابن عربى هرگز نمى‏تواند انحرافات خود را به حوزه و كرسى درس اساتيد شيعه القا كند، واسطه مى‏خواهد، واسطه‏اى كه در كسوت تشيع بگويد:
ليس فى دار الوجود غيره ديار... كل ما ندركه فهو وجود الحق في أعيان الممكنات... فالعالم متوهّم ما له وجود حقيقي، فهذا حكاية ما ذهب إليه العرفاء الإلهيون والأولياء المحققون...  فانكشف حقيقة ما عليه أهل الكشف والشهود كالشيخين العربي و تلميذه صدر الدين القونوي.
دريغ كه در اين هنگامه هجوم بدعت‏ها، و بى‏تفاوتى در مقابل تحريفات، پيوسته تحت عنوان فريبنده و دور از واقعيتِ "دفاع از عقل و برهان"! مكتبِ خلاف عقل و برهانِ فلسفه و عرفان را ترويج مى‏كنيم، و بدين وسيله نور مكتب اهل بيت عليهم‏ السلام را خاموش كرده، همه حقايق برهانى و مسلّم مكتب ايشان را بر اساس مشرب‏هاى فلسفى و عرفانى تأويل مى‏نماييم. آن‏قدر مطالب بى‏محتواى اهل فلسفه و عرفان را تحت شعارهاى فريبنده تكرار كرده، به افاده و استفاده نشسته‏ايم كه تماماً به آن‏ها خو گرفته، اصلاً احتمال خلاف آن را نمى‏دهيم و در سخن هيچ منتقدى تأمل نمى‏نماييم، تا آن‏جا كه هر كس را كه بر خلاف جدول‏بندى فكرى ما سخن بگويد بدون تامّل رمى به جهالت و نفهمى مى‏كنيم!
آرى بلاى بزرگ عقل و دين و معارف برهاني ما تصوف و عرفان است، اما نه تصوف قلندر و كشكول و تبرزين، كه آن بلاى حوزه ما نيست، بلاى حوزه ما دور انداختن معارف مسلم و برهانى امامان نورآفرين عليهم ‏السلام، و أصحاب و علماى راستين مكتب آن‏ها، و بى‏تفاوتى در مقابل تحريفات اعتقادى، و تأويل معارف حقيقى مكتب بر اساس اوهام و تنيده‏هاى فكر و خيال فرزند عربى و پيروان اوست.

ابن عربى و عصمت ابوبكر
ابن عربي براى برخى از رجال مقام شامخى قائل است و ابوبكر را در بالاترين مرتبه آن مقام مى‏داند.
ابن عربى در فتوحات آورده است اگر بندگان خالص الهى از هر در بهشت كه بخواهند وارد شوند وارد مى‏شوند، اما ابوبكر از تمام درهاى بهشت وارد مى‏شود.
ابن عربى وعلم ابوبكر
در بينش ابن عربى ابوبكر داناترين مردم به اسرار وشأن نزول آيات قرآن بود
ابن عربى وخلافت بلا فصل ابوبكر
ابن عربي در شش مورد از فتوحات حديث «لو كنت متّخذا خليلاً لاتخذت ابا بكر خليلاً» را شاهد بر عظمت ابوبكر بلكه همتا يا تالى تلو پيامبر اكرم  صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم بودنش مى‏داند، بلكه از آن ضرورت خلافت بلافصل ابوبكر را ثابت مى‏كند.
در فتوحات مكّيّه مى‏گويد: «وورد فى الخبر لو كنت متخذا خليلاً لاتخذت ابا بكر خليلاً لكن صاحبكم خليل اللّه‏. فانظر الى ما تحت هذا من المعنى اللطيف قال بعضهم.
ونيز در فتوحات آورده است «...والميم وجود العلم الذى بعث اليهم، والنقطة التى تليه ابو بكر  رضى‏الله‏عنه، والنقطة التى تلى الميم الثانية محمد  صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم».
«...فانه (ابوبكر) واقف مع صدقه، ومحمد  عليه‏السلام واقف مع الحق ».
«و لما لم يصح اجتماع الصادقين معا لذلك لم يقم ابوبكر فى حال النبى  صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏سلم وثبت مع صدقه.
ابن عربى و عصمت عمر
ابن عربي براى عمر بن خطاب مقامى از تقوا را قائل است كه آن را منشأ عصمت وى مى‏داند، در فتوحاتش مى‏گويد:
لهذا قال  صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏سلم فى عمر بن الخطاب (حين) يذكر ما أعطاه اللّه‏ من القوّة: يا عمر ما لقيك الشيطان فى فجّ الاّ سلك فجّا غير فجّك فدلّ على عصمته بشهادة المعصوم و قد علمنا ان الشيطان ما يسلك قط بنا الاّ الى الباطل و هو غير فجّ عمربن الخطاب فما كان عمر يسلك الى فجاج الحق بالنص فكان ممن لا تأخذه فى اللّه‏ لومة لائم فى جميع مسالكه 
ابن عربى براى چگونگى مقابله با وساوس شيطانى نسخه‏اى مى‏پيچد وسپس مى‏گويد: و بهذا الدواء يذهب مرض الشيطان من نفسك و تكون «عمرى المقام» ما يلقاك الشيطان فى فج الاّ سلك فجا غير فجك اذا عاملته بمثل هذا...
مبناى ابن عربى در مسئله خلافت
ابن عربي در فتوحات مى‏گويد:
 «...و أولى الامر منكم اى اذا ولى عليكم خليفة عن رسول أو التمسوه من عندكم كما شرع لكم فاسمعوا له وأطيعوا ولوكان عبدا جبشيا مجدّع الاطراف فان فى طاعتكم ايّاه طاعة رسول‏ اللّه‏  صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏سلم و لهذا لم يستأنف فى اولى الامر أطيعوا واكتفى بقوله أطيعوا الرسول...»
ابن عربى بر خلاف نظر شيعه كه معتقد است كه «الو الامر» كسانى هستند كه خدا آنان را «ولى‏امر» مسلمين قرار داده به قرينه عطف بر رسول واطلاق امر به طاعت كه دو برهان بر لزوم عصمت امام وخليفه واولو الامر است. وى با تفسير آيه به حديث «لوكان عبدا حبشيا مجدّع الاطراف» اطاعت هر كسى را كه بر منصب خلافت وحكومت قرار گرفت را واجب مى‏شمرد، وحال آنكه شواهد ساختگى آن حديث در دلالت وسندش آشكار است.
ابن عربى وكشف وشهود موهوم وی در مناقب شيخين
تنها منشأ ارادت ابن عربي به ابو بكر وعمر احاديث گذشته نيست، بلكه مناقب آن دو را با كشف وشهود يافته است، او در خطبه اول كتاب فتوحات ادعاى مكاشفه‏اى مى‏كند ومى گويد:
 «...شاهدته عند انشائى هذه الخطبة فى عالم حقائق المثال فى حضرة الجلال مكاشفة قلبيه فى حضرة غيبيه و لما شاهدته  صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏سلم فى ذلك العالم سيدا معصوم المقاصد...والصديق على يمينه الانفس والفاروق على يساره الاقدس  
در اين مكاشفه نه تنها در عالم حقائق ابوبكر را در سمت راست پيامبر و عمر را در سمت چپ مشاهده كرده، كرامتى بالاتر از آن براى خود ديده است ومى‏گويد:
«فالتفت السيد الاعلى والمورد العذب الاحلى والنور الاكشف الاجلى فرآنى و راء الختم (حضرت عيسى  عليه‏السلام) لاشتراك بينى و بينه فى‏الحكم فقال له السيد هذا عديلك و ابنك و خليلك انصب له منبر الطرفاء بين يدىّ...
ابراز ارادت به شيخين با فحاشى به شيعه
ابن عربى آن چنان به ابو بكر وعمر عشق مى‏ورزد كه به وسيله فحش ونا سزا گويى مى‏كوشد حقد وكينه خود را نسبت به آنان كه به شيخين ارادت نمى‏ورزند ابراز كند.
او كلمه خنزير كه حاوى خباثت ظاهرى وباطنى است را به اين منظور انتخاب كرده وبراى اينكه بهتر در نفوس مؤثر افتد حيله‏اى انديشيده وآن را به عنوان يك مكاشفه از رجال اللّه‏ مطرح مى‏كند.
ابن عربي در فتوحاتش مى‏گويد: «ومنهم (رجال اللّه‏) الرجبيون وهم اربعون نفسا فى كل زمان لا يزيدون ولا ينقصون وهم رجال حالهم القيم بعظمة اللّه‏ وهم ركن الافراد وهم أرباب القول الثقيل من قوله تعالى «انّا سنلقى عليك قولاً ثقيلاً...»لقيت واحدا منهم...وكان هذا الذى رأيته..كشف الروافض من اهل الشيعة.. فكان يراهم خنازير.. فاذا مرّ عليه يراه فى صورة خنزير فيستدعيه ويقول له تب الى اللّه‏ فانك شيعى رافضى..
فيض كاشانى ومحى الدين عربى
فيض كاشانى كه آثار او از آن جمله فتوحات را با دقت ديده وتلخيص نموده است. ابن عربى را سنى دانسته مى‏گويد:
و هذا شيخهم (اهل سنت) الاكبر محيى‏الدين ابن العربى و هو من ائمة صوفيتهم و رؤساء اهل معرفتهم يقول فى فتوحاته «انّى لم أسئل اللّه‏ ان يعرّفنى امام زمانى و لو كنت سئلته لعرّفنى.»
فاعتبروا يا اولى ‏الابصار فانّه لما استغنى عن هذه المعرفة مع سماعه حديث «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية» المشهور بين العلماء كافة، كيف خذله اللّه‏ و تركه و نفسه، فاستهوته الشياطين فى ارض العلوم حيران... و فى كلماته عن مخالفات الشرع الفاضحة و مناقصات العقل الواضحه ما يضحك منه الصبيان و يستهزى‏ء به النّسوان كما لايخفى على من تتبع تصانيفه و لا سيّما الفتوحات و خصوصا ما ذكره فى ابواب اسرار العبادات.
ثم مع دعاويه الطويلة العريضة فى معرفة اللّه‏ و مشاهدته المعبود و ملازمته فى عين الشهود و تطوافه بالعرش المجيد و فنائه فى التوحيد تراه ذاشطح و طامات وصلف و رعونات فى تخليط تناقضات تجمع الاضداد فى حيرة محيرة تقطع الاكباد و ياتى تارة بكلام ذى ثبات و ثبوت واخرى بما هو اوهن من بيت العنكبوت و فى كتبه و تصانيفه من سوء ادبه مع‏اللّه‏ سبحانه فى الاقوال ما لايرضى به مسلم بحال فى جملة كلمات مزخرفة مخبطة تشوش القلوب و تدهش العقول و تحيرالاذهان و كانّه كان يرى فى نفسه من الصّور المجرده ما يظهر للمتخلّى فى العزلة فيظن انّ لها حقيقة و هى له كان يتلقاها بالقبول و يزعم انّها حقيقة الوصول و لعلّه ربما يختل عقله لشدّة الرياضة والجوع فيكتب ما يأتى بقلمه مما يخطر بباله من غير رجوع .
اگر كسى آثار ابن عربى خصوصا فتوحات را بررسى كند مى‏يابد كه همه رجالى را كه وى براى آنان مقامات عرفانى معرفى مى‏كند وآنان را از اقطاب وابدال و...مى‏شمارد سنى هستند
و در اسرار عبادات براى فروع فقهى طبق فتواى مذاهب چهارگانه اهل سنت اسرارى ذكر مى‏كند، مانند:
آن چه در «باب أسرار الطهارة» و... آورده از قبيل مسح تمام سر، مسح الاذنين و تجديد الماء لهما، مسح بر عمامه، غسل الرجلين، مسح على الخف و...و در باب نواقض وضو از قبيل مس‏النساء، مس‏الذكر، الضحك فى‏الصلاة و...
توحيد يا وحدت وجود
اشيا آفريده خداوندند، يا اجزاى وجود او؟!
تفسير هستى چيست، و رابطه خداوند با خلق چگونه است؟!
آيا عالم آفريده خداوند است؟!
يا اينكه خود خداوند به صورت زمين و آسمان و انسان و جنّ و فرشته و سنگ و چوب و... پيوسته در رقص و نمود و تجلى و ظهور است؟!
در اين باره ديدگاه‏هاى گوناگونى وجود دارد:
ديدگاه دهريان: جهان هستى، حقيقتى ازلى و ابدى است كه پيوسته به صورت‏هاى مختلف درمى‏آيد و خالق و آفريننده‏اى در كار نيست.
ديدگاه فيلسوفان: عالم، صادر ( پديد آمده ) از ذات خداوند است.
ديدگاه اهل عرفان ( وحدت وجوديان ): جهان هستى، همان حقيقت وجود خداوند است كه هر لحظه به صورتى درمى‏آيد و خالق و مخلوقى در كار نيست. (البته با توجّه به تناقضات شديدى كه در انديشه‏هاى مكاتب معرفت بشرى وجود دارد، ارائه عقيده آنان به طور خلاصه و منسجم ناممكن است ).
عقيده اهل برهان و اديان: جهان هستى، مخلوق و آفريده خداوند متعال است، و اشيا نه پديد آمده از ذات خداوندند، و نه جلوه يا صورت يا اجزاى وجود او.
تذكر: بر خلاف آنچه مشهور است و اكثريت گمان مى‏كنند كه مكتب فلسفه، مكتب عقل و برهان است، حقيقت اين است كه بهترين براهين در مدرسه علوم آسمانى يافت مى‏شود و انديشه‏هاى بشرى و فلسفى و عرفانى بر اساس تخيّلات و اوهام دور از واقع بنا نهاده شده است. اين مطلب را تا حدودى در اين نوشته نشان خواهيم داد وبيان مفصّل آن را به محل مناسب آن وامى‏نهيم.
پيروان نظريه "وحدت وجود"، برآنند كه بين "خالق و خلق" هيچ‏گونه جدايى و غيريت و دوگانگىِ حقيقى وجود نداشته، و وجود آن دو عينا يكى است.
نمونه ای از کلمات اهل عرفان
إن الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه.
سبحان من أظهر الأشياء وهو عينها.
من عرف نفسه بهذه المعرفة فقد عرف ربّه، فإنّه على صورة خلقه، بل هو عين هويّته وحقيقته.
إنها [الذات الإلهية] هي الظاهر بصور الحمار والحيوان.
إن العارف من يرى الحق في كل شيء بل يراه عين كل شيء.
 ( فاذا شهدْناه شهدْنا نفوسَنا ) لأن ذواتنا عين ذاته، لا مغايرة بينهما إلاّ بالتعيّن والإطلاق،... و( إذا شهدَنا ) أي الحقّ ( شهِدَ نفسَه ) أي ذاته الّتي تعيّنت وظهرت في صورتنا.
والعارف المكمّل من رأى كلّ معبود مجلى للحقّ يعبد فيه، ولذلك سمّوه كلّهم إلها مع اسمه الخاصّ بحجر أو شجر أو حيوان أو إنسان أو كوكب أو ملك.
إنّ المعبود هو الحقّ في أيّ صورة كانت، سواء كانت حسّيّة كالأصنام، أو خياليّة كالجنّ، أو عقليّة كالملائكة.
محى‏الدين عربى و تمامى عرفاى باللّه‏ مى‏گويند: معرفت خداوند براى انسان ممكن است... و لقاى او فناى در ذات اوست، زيرا در صورت غير فنا، او شناخته نشده است، و در صورت تحقق فنا، ديگر غيرى بر جاى نمانده است تا غير خدا بتواند او را بشناسد. در آنجا خداست كه خود را مى‏شناسد.
لا قدرة ولا فعل إلا لله خاصة.
ذكر ما هميشه از توحيد است، وحدت وجود مطلبى است عالى و راقى، كسى قدرت ادراك آن را ندارد... من نگفتم: "اين سگ خداست". من گفتم: "غير از خدا چيزى نيست" [كاملاً دقت شود!]... وجود بالإصالة و حقيقة الوجود در جميع عوالم... اوست تبارك و تعالى، و بقيه موجودات هستى ندارند و هست‏نما هستند.
خلاصه مدّعاى فوق اين است كه:
وجود "خالق و مخلوق"، مانند وجود دو شخص انسان نيست كه از هم جدا باشند، و هر يك از آن دو، خصوصيات فردِ ديگر را نداشته باشد ؛ بلكه تفاوت وجود "خالق و مخلوق" مانند تفاوت "اجزاى يك شى‏ء با كلّ" آن ( مانند دريا و امواج آن ) است. لذا وجود خالق ـ تبارك و تعالى ـ چيزى جز وجودِ مجموع اشياء و خصوصيات آنها نيست.
بطلان اعتقاد به وحدت وجود آن‏قدر واضح و آشكار است كه حتى خود اهل عرفان بارها مجبور شده‏اند به بطلان آن اعتراف كنند، و اعتقاد به آن را بر خلاف عقل و شرع، و موجب نفىِ علّيتِ خداوند و معلوليتِ ممكنات، بلكه نفىِ اصلِ وجود مخلوقات بدانند.
بقيه سخنان اهل عرفان
سبحان من أظهر ناسوته      سر سنا لاهوته الثاقب
 ثم بدا في خلقه ظاهرا     في صورة الآكل والشارب
فالحق حق، والإنسان إنسان.
فالرب رب، والعبد عبد.
رأيت الحق في لنوم مرتين وهو يقول لي: انصح عبادى. 

 كدامين اختيار اى مرد جاهل
 كسى را كاو بود بالذات باطل
 چون بود توست يكسر جمله نابود
 نگويى اختيارت از كجا بود
 كسى كاو را وجود از خود نباشد
 بذات خويش نيك و بد نباشد
 مؤثّر حق شناس اندر همه جاى
 ز حدّ خويشتن بيرون منه پاى
 هر آن كس را كه مذهب غير جبر است
 نبى فرمود كاو مانند گبر است
 چنان كان گبر يزدان و اهرمن گفت
 همين نادان احمق ما و من گفت
 مقدّر گشته پيش از جان و از تن
 براى هر يكى كارى معيّن
 جناب كبريايى لاابالى است
 منزّه از قياسات خيالى است
 چه بود اندر ازل اى مرد نااهل
 كه اين يك شد محمّد و آن ابوجهل
 كرامت آدمى را ز اضطرار است
 نه آن كاو را نصيبى ز اختيار است
نيز "ابن‏عربى" بر اين پندار است كه:
شخص او داراى مقام "ختم ولايت" بوده، و از تمامى انبيا و اوليا بالاتر مى‏باشد!
 آنچه خاتم انبيا صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله و ساير پيامبران به واسطه ملك از خداوند دريافت داشته‏اند، او بدون واسطه از خداوند استفاده نموده است!
ابوبكر، عمر و عثمان و عمر ابن عبدالعزيز و متوكل داراى مقام خلافت ظاهرى و باطنى بوده‏اند!
مقام ابوبكر و عمر و عثمان را از اميرالمؤمنين عليه ‏السلام برتر شهود كرده است!!
پيامبر صلى‏ الله‏ عليه ‏و‏آله احدى را به عنوان خليفه خود تعيين نفرموده است.
حضرت ابوطالب عليه‏ السلام كافر از دنيا رفته است.
شيعيان اهل‏بيت عليهم‏السلام گمراه و گمراه‏كننده و گول‏خورده شيطان بوده، و دشمنى ايشان با دشمنان اهل‏بيت عليهم‏السلام از خدعه‏هاى شيطان در مورد ايشان مى‏باشد. 
در عالم كشف و شهود، حقيقت شيعيان به صورت خوك ديده مى‏شود! 


 

نوشته شده توسط ضد صوفی در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


تاثیر پذیری از صوفیه باعث شد که سروش رسما نزول قرآن از جانب خدا را انکار کند

تاثیر پذیری از آراي  صوفیه مخصوصا مولوي باعث شد که عبدالكريم سروش رسما نزول قرآن از جانب خدا را انکار کند

بسیاری از دیدگا‌ه‌های من ریشه در اندیشه‌ی سده‌های میانی اسلام دارد.

مولوی جایی می‌گوید که قرآن، آیینه‌های ذهن پیامبر است. آن‌چه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.

به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است. استعاره‌ی شعر به توضیح این نکته کمک می‌کند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است.

                                         ادامه مطلب رو کلیک کنید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ضد صوفی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


فکر می کنید صوفیان مسلمانند؟ از زبان خودشان بشنوید

 

دکتر جواد باغیانی کرمانی مشهور به جواد نوربخش قطب فراری فرقه صوفی مونسعلیشاهی .   در سن ۸۲ سالگی با کوله باری از جرم و جنایت علیه دین خداوند درگذشت.

نوربخش:تصوف سابقه ۱۰ هزار ساله دارد ومربوط به اسلام نیست 

                                           ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ضد صوفی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت


مخالفت مكتب وحدت موجود با روش انبیای الهی

علامه محمد تقی جعفری می نویسد:

غرب هم مدتی از عمر ایمانی و علمی خود ا با این مکتب طی می کرد ولی بالاخره بیدار شد

  این مکتب تاریک وحدت کانبیا دورندازان   برقول مستان می اش افهام مستورند از آن افکار عالی بشربالجمله معذورند از آن     ازهرطقات یک برهمین دیده مهجورند از آن

در غرب بو آنسان که در این شرق ما مجراستی

   مکتب وحدت موجود با روش انبیاء و سفراء حقیقی مبدأ اعلی تقریباً دو جاده مخالف بوده و به هم دیگر مربوط نیستند زیرا انبیاء همگی و دائماً بر خدای واحد ماورا سنخ این موجودات مادّی و صوری تبلیغ و دعوت کرده­اند و معبود را غیر از عابد تشخیص و خالق را غیر از مخلوق بیان کرده­اند.

 ما بعضی دیگر از خواص این مکتب را اختصاراً مورد بحث قرار می­دهیم.

1)   از خواص این مکتب این است که عقل و فهم و علم و معرفت را به کلی حجاب تاریک تشخیص داده و دانشمندترین علما و فلاسفه عالم بشریت در نظر اعضاء این مکتب مانند حیوانات لایعقل می­باشند.

2)  عبادات و تکالیف فقط وظائفی برای تنظیم معاش دنیوی و یا وصول و اتحاد با ذات خدائیست و اگر برای کسی این حالت دست داد تمامی تکالیف از او ساقط است و به آیه «و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین» نیز استدلال کرده­اند. در صورتی که پیغمبری از پیغمبران حقه تا نفس واپسین خود را بدون تکلیف ندیده و تمام عمر را عمل به شریعت خود نموده­اند و علاوه بر این، همین واصلین عظام به استثنای حالات تجسمی غالباً اعتراف به شک و جهل کرده­اند چنان که بیان خواهد شد.

3)  اختلاف عقائد در عالم بشریت برای این مکتب نا مفهوم است چنان که از مشاهیر این مکتب نقل شده است که:

عقد الخلائق فی الاله عقائداً              و انا اعتقدت جمیع ما اعتقدوه

 بت پرست، آفتاب پرست، ستاره پرست، آتش پرست، فرعون پرست، گوساله پرست، حیوان پرست، مادّه پرست همه و همه در نظر این مکتب حق و مطابق واقع­اند زیرا تمامی این مفاهیم اجزاء مختلفی از خدا هستند. ممکن است بگوئید چگونه خداوند کل دارای اجزاء می­توان قرار داد و در دسته الهیین کسی به این مطلب اعتقاد ندارد.

 ولی بر اهل اطلاع این حقیقت قضیه روشنی بوده و در مواردزیادی از نوشتجات نثری و نظمی اعضاء این مکتب می­توان شاهد بر این معنی پیدا کرد،

عبدالرحمن جامی گوید اگر مقصودش ظاهر شعر بوده باشد:

  چون در دل تو گل گذرد گل باشی                      ور بلبلی بیقرار بلبل باشی

   تو جزئی و حق کل است اگر روزی چند              اندیشه حق پیشه کنی کل باشی

     باز در جای دیگر از رباعیات معروفه خود گوید:

چون حق به تفاصیل و شئون گشت عیان         مشهود شد این عالم پر سود و زیان

          چون باز روند عالم و هم عالمیان                     در رتبــه ي اجــــمال،‌ حق آید به میان

     در این رباعی برای واجب الوجود (خدا) دو حالت تصور کرده: حالت اجمالی و حالت تفصیلی،

در حالت اجمالی همان خداست که گاهی با کلمه مقام جمع الجمعی تعبیر می­کنند. و در حالت تفصیلی سائر موجودات است که ملازم تعیّنات و تشخصّات امکانی می­گردد. و نیز گوید:

آن شاهد غیبی ز نهان خانه ي بود              زد جلوه کنان خیمه به صحرای وجود

 از زلف تعیّنات بر عارض ذات                        هر حلقه که بست دل ز صد حلقه ربود

    در حقیقت ذات واحدی است که سائر تعیّنات مانند حلقه­های زلف بر صورت آن ذات نقش بسته است این که گفته شد معنای ظاهر شعر است و تأویل نظر دیگری است و نیز اشعار معروفه که انکار ممکن الوجود نموده و غیر از خدا موجودی را تصور نکرده است. بیتی است که ذیلاً نگاشته می شود:

اینجا حلول کفر بود اتحاد هم             این وحدتی است لیک مکرر بر آمده

     و از ابیات معروفه جامی که از کلمات ظاهره مکتب در وحدت موجود است سه بیت ذیل است که نقل می شود:

  باده نهان و جام نهان آمده پدید                            در جام عکس باده و در باده رنگ جام

قومی به گفتگوی که آغاز ما چه بود                   جمعی به جستجو که انجام ما کدام

جامی معاد و مبدأ ما وحدت است و بس              ما در میانه کثرت موهوم والسلام

    (مبداء اعلی/علامه محمد تقی جعفری/ص73_75)


 

نوشته شده توسط ضد صوفی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت